صاد ب ر

یا صبّار

 

کودکی گریه می‌کند. مادری صبر می‌کند. آسمان بی‌امان می بارد. رفتگری صبر می‌کند. مردی کتک می‌زند. زنی صبر می‌کند. شیرین خیانت می‌کند. فرهاد صبر می‌کند. آدم‌ها گناه می‌کنند. خدا صبر می‌کند. عابرها عبور می‌کنند. ماشین‌ها صبر می‌کنند. ماشین‌ها عبور می‌کنند. عابرها صبر می‌کنند. حقوق‌ها پرداخت نمی‌شود. پدرها صبر می‌کنند. از شیرِ آب، خاک می‌ریزد. اهواز صبر می‌کند. خانه‌ها آوار می‌شوند. کرمانشاه صبر می‌کند. آب همه را با خود می‌برد. لرستان صبر می‌کند. اجاره هرماه بالا می‌کشد. مستاجر صبر می‌کند. بچه‌ها شلوغ می‌کنند. معلم صبر می‌کند. آدم‌ها زشت‌تر می‌شوند. آیِنه‌ها صبر می‌کنند. زن‌ها آشغال می ریزند‌. دریا صبر می‌کند. مردها یادگادی می‌نویسند. درخت صبر می‌کند. پیراهنی کنجِ ویترین چشمک می‌زند. دختربچه‌ای صبر می‌کند. شکارچی، آهو صید می‌کند. بچه‌آهویی صبر می‌کند. یکی می‌گوید: خفه‌شو. یکی صبر می‌کند. انگشتِ سبابه‌ای قطع می‌شود. پیرمردِ نجار صبر می‌کند. همه بی‌امان می‌تازند. همه لاجرم صبر می‌کنند.

خواندن ادامه مطالب

خوبی هات رو بغل بگیر!

یا راد ما قد فات

 

همیشه با هر تغییر و تحول جدی توی زندگی، بخشهای دیگه ای از زندگی و شخصیت آدم، تغییر می کنه. خوب یا بد و من فکر می کنم که اصلی ترین هنر آدم می تونه این باشه که “نذاره خوبی هاش فراموش بشن” . حدود یک سال می گذره از بزرگترین تغییر زندگی من. پارسال اردیبهشت بود که اون اتفاق مبارک افتاد و از اون روز، خیلی چیزها توی زندگی هر دو ما عوض شد. اگر بخوام از خوبی هاش بگم، میشه گفت صبورتر شدیم، چارچوب هامون محکم تر از قبل شد، یسری اخلاق های بد رو بخاطر هم کنار گذاشتیم و فکر می کنم قدرِ یک سال بزرگ شدیم لااقل : )

خواندن ادامه مطالب

در بابِ موسیقی

* بر اساس تحقیق و تجربه ی بسیار اما شخصی : )

موسیقی، این جادوگرِ روحِ انسان، از عجیب‌ترین موجودات جهان است که هرچه در باب‌ش بنویسیم و بگوییم، کم است. پیش‌تر ها فکر می‌کردم که اراده‌ی انسان و قدرتِ روحیِ او، می‌تواند در مقابل اغلب هجومات و حملات، تاب بیاورد و مبارزه کند. اما اکنون که آن شور و غرور روزهای نوجوانی گذشته‌است و همه چیز را واقع‌بینانه‌تر نگاه می‌کنم، به قطعیت می‌توانم این را بگویم که روحِ آدمی، بسیار ضعیف‌تر و لطیف‌تر از آن است که بتواند از پسِ خیلی‌ها بربیاید. البته واضح است که درباره روحِ انسانی حرف می‌زنم که مراقبت و ریاضت آنچنانی نچشیده و هنوز خام است و نباید او را با هرچیزی روبرو کرد.

خواندن ادامه مطالب

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

یا سامع الدعاء : )

 

روزهای اولی که دیدمش، فکر نمی کردم اینقدر جدی بشود داستانمان. دروغ چرا؟ از همان اولین بارها که دیدمش، مهرش به دلم نشسته بود و بعدها می گفت که از همان اولین بارها که دیده بود مرا، مهرم نشسته بود به دلش. درگیر شده بودم. برای اولین بار اینقدر جدی با خودم درگیر شده بودم. نمی توانستم بپذیرم که کسی مرا اینطور از خودم بکشد بیرون و ببرد دنبالِ خودش! اوایل جدی نمی گرفتمش. می گفتم مگر می شود اصلا؟ چند درصد احتمال دارد که او هم به من فکر کند؟ چقدر ممکن است که اصلا او هم مرا دیده باشد؟ روزهایی که می گذشتند، از سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. برزخ، نفرت انگیزترین حالتی است که یک نفر می تواند تجربه اش کند. اینکه حتی ندانی که خودت با خودت چند چندی؟ و مدام بین “آری” و “نه” بالا و پایین بروی. آدم باید یک جایی تصمیمش را بگیرد. حالا چه تلخ باشد و چه شیرین. می شود ماجرای همان جمله ی احمدِ درباره الی که می گفت: “یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه” . من هم دلم می خواست که پایانش برسد. پایانِ برزخی که عذابم می داد. می خواستم با خودم صافِ صاف باشم. می خواستم بدانم که بالاخره عاشقم یا فارغ؟

خواندن ادامه مطالب

اینک شما و وحشتِ دنیای بی‌علی!

یا غیاث من لا غیاث له.

 

به من بگو که این دنیا را چطور می‌بینی؟ در چشمِ تو، این دنیا فراخ است یا تنگ و تاریک؟ زیباست یا پتیاره و نچسب؟ به دلت می‌نشیند این دنیا؟ چقدر به اعضا و جوارحش دل‌داده‌ای؟ به من بگو که تنها نیستم من. بگو که تو هم خسته ای از اینجا. بگو که اشک‌های گاه‌گاهِ تو هم، شکایت از تنگیِ دیوارهای این اتاقکِ تاریک است. اتاقکی که هرروز، دیوار هایش استخوان هایمان را خردتر می‌کنند. تو که آمدی به قلبم، حالش خوب‌تر شد. ولی از تو چه پنهان که حالا دوتا شده ایم در این اتاقِ تنگ و تاریک و خب جایمان تنگ‌تر…

همین است که بیشتر بهانه می‌گیریم برای گذر. برای رفتن و نماندن. برای حتی یک لحظه فراموشیِ دیوارها. برای سرسپردن به آسمان و نگاه و نگاه و نگاه.

سینه ام را تنگ کرده هوای اینجا. سینه‌ام تنگِ حسرتی است که زخمِ کهنه شده. گاه که سرباز می کند، می سوزاند، سینه ام را، قلبم را، تمامِ جانم را. سینه ام را حسرتِ یک نگاه تنگ کرده، حسرتِ قدرِ شصت ثانیه نفس زدن زیرِ پرچمِ مردی که محبت‌ش، تمامِ سرمایه ام بوده تمامِ عمر.

فکر می‌کنم. به قدم هایش، به نگاهش، به دست‌های مردانه و پینه بسته‌اش، به تمنای وصالِ مدامش، به بیداری‌های‌زیبای سحرگاهش، به تیغِ تیزِ عدالتش، به لبخندهای رحیمانه‌اش، به چاهی که اقیانوسِ اشک‌هایش شد…و به آخرین نفس‌هایش. سینه‌ام می‌سوزد‌. حسرتِ وجودش، سینه‌ام را تنگ کرده. وقتی نبودِ او برای منی که حتی لحظه ای ندیدمش، زخمی کهنه می‌شود در سینه‌ام، آنها که دیده بودندش، چگونه همراهِ او جان ندادند؟ چگونه با رفتنش، نسوختند و تمام نشدند؟ دنیای بی‌علی را برای چه می‌خواستند آدم‌ها؟ این دیوارهای تنگ را، این دیوارهای تنگِ استخوان‌شکن را، بدونِ او چطور تاب آوردند؟ کوچه‌پس‌کوچه های کوفه، برای قدم‌های آرامش در نیمه‌های شب، دل‌تنگ نشدند؟…

سینه‌ام در حسرتت می‌سوزد. در حسرتِ دنیایی که تو را دارد‌ در حسرتِ هوایی که نفس های تو جاری باشد در آن. در حسرتِ اینکه ای‌کاش، ساکنِ یکی از خانه های کوچه‌پس‌کوچه های کوفه می‌بودم، تا هر سحرگاه، با صدای آرامِ قدم‌های تو، سراسیمه خود را به پنجره ای می رساندم، که تصویر تو در آن قاب می‌شد؛ آن‌وقت به قدرِ طولِ یک کوچه، نگاهت می‌کردم، دلم خوش بود به هم‌جواری‌ات و لحظه های این دنیا را، به عشقِ دیدارِ دوباره‌ات، یکی‌یکی می‌گذراندم.

اما حالا چه کنم؟ با این زخمِ کهنه؟ و با وحشتی که هنوز زوزه می کشد در تمامِ دنیای بدونِ علی.

خواندن ادامه مطالب

راهِ پیشِِ رو (یک)

ربنا ثبت قلوبنا…

پای یک چیزی بمان که سالها بعد، وقتی برمی‌گردی و به این‌روزهایت نگاه می‌کنی، سرت را بالاتر بگیری و با لبخندی که روی لبت نشسته، به خودت بگویی: راضی‌ام ازت..:)

آینده را نمی‌شود دید، نمی‌شود پیش‌گویی کرد، یک‌هو می‌بینی، ده سال از عمرت گذشته ولی تو آنچه که میخواستی بشوی، نیستی که هیچ، بدتر از آن، درست در جاده‌ی مقابل آنچه که دلخواهت بوده، قدم برداشته ای.حالا هزاری هم که بگویند هیچگاه برای از نو شروع کردن دیر نیست، من می‌گویم، بعضی‌وقت‌ها، برای بازگشتن و از نو شروع کردن، حقیقتا دیر است. دیر است که دوباره بخواهی آن‌همه شوق و انگیزه را در وجودِ خودت زنده کنی، بنشینی و ساعت‌ها با خودت حرف بزنی، جدل کنی، بحث کنی سرِ اینکه باید گذشته را فراموش کند، باید تمام دارایی اش را ترک کند و قوت دوباره بگیرد برای راهی جدید. با پاهایی خسته، با توانی خیلی کم‌تر از روزهای جوانی. آدم باید حواسش شش‌دانگ به جوانی اش باشد. آدم باید بداند که این‌روزها می روند و دوباره نمی‌آیند. باید بداند که در هیچ‌کجای عمرش، نمی‌تواند حال وهوای روزهای جوانی را پیدا کند. حالِ بی وقفه دویدن و هوای اولین تجربه ها را.
این‌روزها دارم مدام به جوانی‌ام فکر می‌کنم، به لحظه‌هایی که دارند یکی‌یکی می‌گذرند و می‌دانم که تکرار نمی‌شوند‌. به این فکر می‌کنم که چقدر ناتوان خواهم شد اگر ده سال بعد، بفهمم که در این‌روزها، راه را اشتباهی رفته‌ام. و به این فکر می‌کنم که بازگشتن و از نو شروع کردن، چقدر برای من سخت است. برای منی که هیچ‌وقت با شک و تردید، دست به انجام کاری نزدم و همیشه محکم جلو رفتم..

حالا من، در اوجِ جوانیِ در حالِ گذرم، درگیرِ تردیدی هستم که اگر به یقین برسد، قدرتش را دارد که تمامِ زندگی‌ام را تغییر دهد؛ یا لااقل بخشِ زیادی‌ را. گاهی احساس می‌کنم که برای این حرفه ساخته نشده ام. روحیاتِ اصیلِ من، که در این‌سال‌ها کمی فراموششان کرده‌ام، برای این‌حجم از مهجور ماندن از فضای انسانی و اجتماعی، اصلا مناسب نیستند. برای این حد از کارِجسمی، بدون ردی از ذوق و هنرِ حقیقی، کارا نیستند. دندان‌پزشکی را دوست دارم، ولی نه برای تمامِ عمر، نه برای اولویت اولم؛ بلکه شاید وسیله ای برای رسیدن به رویاها و نیازهای بسیارمحبوب‌ترم.. این روزها اگر کسی از من بپرسد، از انتخابی که کرده ام راضی‌ام یا نه؟…می‌گویم راضی‌ام اما خودم می‌دانم که از زمین تا آسمان است، فاصله‌ی رضایتِ دل تا رضایتِ زبان :)…

+ در این‌باب بیشتر خواهم نوشت که حرف بسیار است.

خواندن ادامه مطالب

زمان هم گرد است لابد…

یا محیی الاموات

 

آدم هرچه بیشتر برنامه بچیند و برای آینده ای که اصلا بود و نبودش در دستِ خداست، فکر و خیال کند، بی شک کاسه کوزه ی برنامه هایش، زود تر و بیشتر می شکنند و به هم می ریزند. درست شبیهِ این روزهای من وقتی که به آن روزهایم فکر می کنم. به آن روزها فکر می کنم، به آن روزهای ملتهبِ اوجِ نوجوانی ام. روزهایی که هر کدامش با اضافه شدن بخشی از پیکره ی اعتقاد و افکارم همراه بود. یکی از همان روزها بود که پس از ساعت ها کلنجار رفتن با عقل و قلبم، تصمیم گرفتم که وبلاگِ بیچاره ام را با تمام نوشته ها و یادگاری هایش حذف کنم. برای اینکه دلیل درخوری برای انتشار احساسات درونی ام، خاطرات ام و روزمرگی هایم پیدا نکرده بودم. احساس می کردم که تمام این ها بیهوده اند و باید تا وقتی که جواب درخوری برایشان پیدا نکرده ام، رهایشان کنم. رهایشان کردم و امروز بیش از چهار سال از آن روزها می گذرد و منِ امروز، حکما با منِ آن روزها زمین تا آسمان فرق کرده است. حتما شنیده اید که می گویند: زمین گرد است. یعنی که یک روز آن چیزی که از او فرار می کردی، کتمانش می کردی و نمی خواستی اش، لاجرم، روبرویت قد علم می کند و تو چاره ای نداری الا اینکه با تواضع و آرام تر از همیشه، بپذیری اش. اما درست ترش این است که بگوییم: زمان هم گرد است حکما. چرا که بی شک یک روز و پس از سالها، آن قصه ای را که با دست های خودت و با اعتماد قلبی ات، از مسیر زندگی ات حذفش کردی، دوباره بر می گردد به تو، تا یک جور دیگر نگاهش کنی و به آن روزهایت فکر کنی.عمیقا. و در نهایت این را بفهمی که در وجود آدمی، هیچ چیزی قابل یا غیرقابل تغییر نیست الا آنکه خودش طلب کند. آن هم با تمامِ جان. امروز که دوباره انگشتهایم نه به سرعتِ سالهای قبل لیکن با شوقی بسی بیشتر از آن روزها، دارند روی کیبورد می رقصند و ضربه می زنند، به این فکر می کنم که آیا چهار سالِ دیگر هم خواهم نوشت؟ و فکر می کنم به پختگیِ بیست و پنج سالگی و به حال و هوای روزهایش. نمی دانم چه پیش خواهد آمد اما، گذرِ زمان به من اثبات کرده که همیشه اتفاقی فراتر از خیال هایمِ در دوردستِ عمر، به انتظارم هستند. خواه تلخ و خواه شیرین.

 

+ به تاریخِ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

خواندن ادامه مطالب