عصرِ روزِ دوم.

یا غافر الذنب..

 

روزِ دومِ پیاده‌روی‌مان بود. اگر اشتباه نکنم عمودِ هشتصد تا نهصد را داشتیم می‌رفتیم. سرِ ظهر بود و آفتاب صاف می‌خورد وسطِ کله‌ی آدم. بیشترِ هم‌سفرها ترجیح داده‌بودند چندساعتی را استراحت کنند تا آفتاب هم کمی از تک و تا بیفتد. ما اما مثلِ دو دیوانه که انگار می‌خواستند روی خورشید را کم کنند، به راه‌رفتن ادامه دادیم.

خواندن ادامه مطالب

بی حرفِ مشترک؛ بی دردِ مشترک.

یا دافع البلایا.

 

لابد خیلی‌ها در این کره‌ی خاکی، خاطره‌ی اولین روزِ مدرسه‌ رفتن‌شان را فراموش نکرده‌اند، با تمامِ حس‌های نابِ تلخ و شیرین‌ش. با آن دل‌شوره‌ی عجیب و غریب‌ش که توی تمامِ دلِ آدم می‌پیچید، طوری که آدم دلش می‌خواست همه چیز را بگذارد و برود به جایی که هیچ جنبنده‌ای در آن پیدا نشود. و یا آن شور و شوقِ منحصر به فردش، وقتی که دوستی در میانِ جمعِ نا آشنا،  پیدا می‌شد و حواسِ آدم را از همه‌چیز پرت می‌کرد.

خواندن ادامه مطالب

نامه‌ای اشک‌آلود برای سالیانِ پَس. دو.

بسم‌ الله الرحمن الرحیم
و بسم الله القاصم الجبارین.

این نامه را با غمی بسیار و اشک‌های روان‌شده، برای تو می‌نویسم. برای تویی که نیستی و این‌روزها را نمی‌بینی. برای تویی که شاید سال‌ها بعد، با دیدنِ عکسِ شهیدِ عزیزِ این‌روزهایمان، بیایی و روبرویم بنشینی و بخواهی که از خاطرات آن روزها برایت تعریف کنم. و چه‌ نَقلی، قدرتمندتر از قلم‌ها؟

خواندن ادامه مطالب

سنگ‌فرش‌هایی که دلم تنگشان است.

یا سریع‌الرضا.

باید بروم تمام پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. آنقدر لابه‌لای پارچه‌های گل‌دارشان بگردم، تا بالاخره یک پارچه لیمویی با گل‌های بنفش و شکوفه‌های کوچکِ سفید پیدا کنم.

آن‌وقت پارچه‌ را ببرم پیشِ بهترین خیاطِ شهر. بنشینم روبرویش و سفره‌ی دلم را برایش باز کنم. برایش بگویم از سفری که باید بروم. و بگویم از چادرنمازی که باید سر کنم و لبه‌اش را دورِ صورتم بگیرم و تمامِ سنگ‌فرش‌ها را زیرِ سایه‌اش قدم بزنم. بگویم که چادرنمازم را قدرِ یک‌وجب بلندتر بدوزد که وقتی راه می‌روم، گردوغبارِ روی سنگ‌فرش‌ها را ذره‌ ذره جارو کند. بگویم که چادرنمازم را اگر ممکن است با وضو قیچی بزند و بسم‌الله بگوید. مامان‌بزرگ همیشه همین‌کار را می‌کرد و بلند می‌گفت: صرفِ خوشی‌هات شود الهی!

یک‌هفته بعدش که چادر را تحویل گرفتم از خیاط؛ دوان دوان بروم تا خانه. روبروی آینه‌‌ بایستم و با پنج انگشت دست راستم، دو لبه‌ی چادرنمازم را سفت بگیرم زیرِ چانه‌ام و صورتم را توی قاب‌ِ لیمویی‌اش تماشا کنم؛ چندلحظه‌ بعدش اما، به جای قاب‌عکس‌های روی دیوار اتاق و گلدان‌ِ یاسِ روی میز، توی آینه، انگار چیزی دارد برق می‌زند از دور. برقی که هی نزدیک‌تر می‌شود به چشم‌هایم و کبوترهایی که همه‌جا هستند، و آن سنگ‌فرش‌های خاکستریِ مسحورکننده..

.

.

.

باید بروم. باید بروم تمامِ پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. باید بروم بلکه این دلِ تنگِ درونِ سینه‌ام، کمی آرام بگیرد. دلی که خیلی‌وقت‌ است تنگِ مشهدِ توست.

خواندن ادامه مطالب

از تهران به مینه‌سوتا.

یا کاشف الغم

فکر می‌کنم به اینکه آنجا ساعت چند است و دلم پر می‌کشد برای با تو حرف زدن. به وقت تهران ساعت ده صبح است و لابد در ایالت مینه‌سوتای آمریکا، باید نیمه‌های شب باشد. دلم پر می‌کشد برای با تو حرف زدن و دستم به جایی نمی‌رسد. هعی دنیا، ببین چه به حال و روزم آورده‌ای. من حتی توی داستان‌های رویایی و خیالاتِ شبانه‌ام هم، فکرش را نمی‌کردم روزی دلتنگِ کسی در آن دوردست‌ها شوم.

خواندن ادامه مطالب

تا آخرین پناهِ سیراب‌شدن.

یا من لا ینزل الغیث الا هو.

 

بالا رفتم و پایین آمدم، آسمان‌ها را گشتم، زمین را هم. توی چشم‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی دست‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی گوش‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ و توی قلب‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ همه را گشتم و به هر کس که رسیدم، دیدم که تشنه‌ بود، و دیدم که آدم‌ها چگونه روز‌ها را و شب‌ها را می‌دوزند به هم، در پیِ سیراب شدن.

خواندن ادامه مطالب

فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم.

یا فتّاح.

برای اینکه پا بگذارم روی دلی که دیگر به هر نوشته‌ای راضی نمی شود،

برای اینکه بی‌محلی کنم به انگشت‌هایی که دیگر مثل قبل‌ترها تند و تند روی دکمه های کیبورد فرو نمی‌آیند،

برای اینکه زده‌باشم توی گوشِ ذهنی که حسابی تنبلی‌اش گرفته از آسوده و آسان قلم‌زدن و دارد روز به روز درگیر تکلف‌ها و سختی‌ها می کند خودش را،

و برای هزار و یک بهانه‌ی دیگر، خودم را کشان‌کشان آورده‌ام توی اتاق و نشانده‌ام‌ش روبروی لپ‌تاب و یک بند توی گوشش می‌خوانم که فقط بنویس. چند خطی بنویس. اصلا چرت و پرت بنویس. ولی بنویس.

خود بیچاره ام هم هاج و واج مانده و دارد دست‌وپا می‌زند وسط گنگ ماندن و زبان باز کردن.

اما بالاخره تا کی می‌توان ساکت ماند و هیچ نگفت و از سرخیِ طلوع تا آتشِ غروب، حرف‌ها را فقط ریخت توی سری که دیگر جا ندارد؟

نه. نمی شود. باید بریزمشان بیرون. یکی یکی و به صف.

باید خلاص کنم خودم را.

باید بنویسم از شو آفِ این روزهای دنیا. از لحظه‌های روشنِ آبان که هیچ‌کس حواسش نیست دارند تمام می‌شوند و یازده‌ماه فاصله چیزِ کمی نیست. باید بنویسم از چشم‌های جدیدم که دارند دنیا را جور دیگری می‌بینند. و از بیست و دوساله شدن که برایم شبیه هوای خنکی شده که انگار دارم می‌دوم به سمت‌ش. باید از آب بنویسم و از لذتِ تشنگی و سیراب‌شدن و بگویم که همین دو واژه، شاید معنای تمامِ زندگی باشد. و گاه نامه‌ای بنویسم، به سالیانِ پَس و پیشِ عمرم.

این روزها حسی روان تر از رود و روشن تر از آفتاب، در من جریان دارد. چیزی شبیهِ آرامشِ موسی، وقتی که میان آب های نیل، به سوی قصرِ فرعون روانه اش کردند. باید از این احساس بنویسم. خیلی زود. خیلی زود.

+ فتّاح یعنی کسی که قفل ها را باز می کند. قفل های بسیار را. قفل های سفت و سخت را.

خواندن ادامه مطالب

نامه‌ای برای سالیانِ پَس. یک.

یا رازق الطفل الصغیر.

حالا که اول آبان است و آسمان هم دارد نم‌نم اشک می‌ریزد؛ شاید بهانه‌ی خوبی باشد برای اولین نامه‌ای که می‌خواهم پیش از آمدنت، برایت بنویسم. دارم به این فکر می‌کنم که وقتی نوجوانی سیزده چهارده ساله باشی و از احوالِ روزهای جوانی مادرت بپرسی، من هرچه سعی کنم که آن‌روزها را دقیق و بدونِ نقص برایت تعریف کنم، به هرحال کم گذاشته‌ام و دلم راضی نمی‌شود. برای همین حالا که در آستانه‌ی بیست‌و دو ساله شدن، زیرِ بارانِ اولِ آبانِ نود و هشت دارم قدم می‌زنم، می خواهم برایت نامه‌ای بنویسم. تا بتوانی سال‌ها بعد، جوانی‌ِ مرا از زیرِ خروارها روز و ماه و سالِ گذشته، بیرون بکشی و مرا آن‌طور که باید بخوانی و بفهمی و لمس کنی.

خواندن ادامه مطالب

سرخِ سرخ.

یا مقلب‌القلوب.

 

باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدم این را که دنیا و آدم‌هایش به هیچ بند است. و گواهِ حرفِ من، فقدان‌های مدامِ روزمره است و معدوم شدنِ احساس‌هایی که زمانی می‌پنداشتیم آنچنان در دلمان ریشه دوانده‌اند که اگر دنیا خراب شود روی سرمان هم، دل‌‌های ما از آن احساس‌ها و تمناها خالی نمی‌شود.

خواندن ادامه مطالب

راهِ پیِشِ رو (۲)

یا رفیق و یا شفیق.

 

شاید چهارسالِ پیش، درست همین وقت‌‌ها، درحالی که از تمامِ کتاب های تست ریاضی و فیزیک و زیست خسته بودم، گوشه‌ی اتاقم کز کرده‌باشم و از خودم پرسیده‌باشم “به راهت مطمئنی؟” و این را می‌دانم که جوابِ قانع کننده‌ای به خوردِ دلم نداده‌ام و فقط به مامان فکر کرده‌ام و به بابا و بعد از آن هم به زینب فکر کرده‌ام که داشت پزشکی می‌خواند و حالا این من بودم که باید راه خواهر بزرگم را ادامه می دادم. اما چرا؟

خواندن ادامه مطالب