تا آخرین پناهِ سیراب‌شدن.

یا من لا ینزل الغیث الا هو.

 

بالا رفتم و پایین آمدم، آسمان‌ها را گشتم، زمین را هم. توی چشم‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی دست‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی گوش‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ و توی قلب‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ همه را گشتم و به هر کس که رسیدم، دیدم که تشنه‌ بود، و دیدم که آدم‌ها چگونه روز‌ها را و شب‌ها را می‌دوزند به هم، در پیِ سیراب شدن.

خواندن ادامه مطالب

فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم.

یا فتّاح.

برای اینکه پا بگذارم روی دلی که دیگر به هر نوشته‌ای راضی نمی شود،

برای اینکه بی‌محلی کنم به انگشت‌هایی که دیگر مثل قبل‌ترها تند و تند روی دکمه های کیبورد فرو نمی‌آیند،

برای اینکه زده‌باشم توی گوشِ ذهنی که حسابی تنبلی‌اش گرفته از آسوده و آسان قلم‌زدن و دارد روز به روز درگیر تکلف‌ها و سختی‌ها می کند خودش را،

و برای هزار و یک بهانه‌ی دیگر، خودم را کشان‌کشان آورده‌ام توی اتاق و نشانده‌ام‌ش روبروی لپ‌تاب و یک بند توی گوشش می‌خوانم که فقط بنویس. چند خطی بنویس. اصلا چرت و پرت بنویس. ولی بنویس.

خود بیچاره ام هم هاج و واج مانده و دارد دست‌وپا می‌زند وسط گنگ ماندن و زبان باز کردن.

اما بالاخره تا کی می‌توان ساکت ماند و هیچ نگفت و از سرخیِ طلوع تا آتشِ غروب، حرف‌ها را فقط ریخت توی سری که دیگر جا ندارد؟

نه. نمی شود. باید بریزمشان بیرون. یکی یکی و به صف.

باید خلاص کنم خودم را.

باید بنویسم از شو آفِ این روزهای دنیا. از لحظه‌های روشنِ آبان که هیچ‌کس حواسش نیست دارند تمام می‌شوند و یازده‌ماه فاصله چیزِ کمی نیست. باید بنویسم از چشم‌های جدیدم که دارند دنیا را جور دیگری می‌بینند. و از بیست و دوساله شدن که برایم شبیه هوای خنکی شده که انگار دارم می‌دوم به سمت‌ش. باید از آب بنویسم و از لذتِ تشنگی و سیراب‌شدن و بگویم که همین دو واژه، شاید معنای تمامِ زندگی باشد. و گاه نامه‌ای بنویسم، به سالیانِ پَس و پیشِ عمرم.

این روزها حسی روان تر از رود و روشن تر از آفتاب، در من جریان دارد. چیزی شبیهِ آرامشِ موسی، وقتی که میان آب های نیل، به سوی قصرِ فرعون روانه اش کردند. باید از این احساس بنویسم. خیلی زود. خیلی زود.

+ فتّاح یعنی کسی که قفل ها را باز می کند. قفل های بسیار را. قفل های سفت و سخت را.

خواندن ادامه مطالب

نامه‌ای برای سالیانِ پَس. یک.

یا رازق الطفل الصغیر.

حالا که اول آبان است و آسمان هم دارد نم‌نم اشک می‌ریزد؛ شاید بهانه‌ی خوبی باشد برای اولین نامه‌ای که می‌خواهم پیش از آمدنت، برایت بنویسم. دارم به این فکر می‌کنم که وقتی نوجوانی سیزده چهارده ساله باشی و از احوالِ روزهای جوانی مادرت بپرسی، من هرچه سعی کنم که آن‌روزها را دقیق و بدونِ نقص برایت تعریف کنم، به هرحال کم گذاشته‌ام و دلم راضی نمی‌شود. برای همین حالا که در آستانه‌ی بیست‌و دو ساله شدن، زیرِ بارانِ اولِ آبانِ نود و هشت دارم قدم می‌زنم، می خواهم برایت نامه‌ای بنویسم. تا بتوانی سال‌ها بعد، جوانی‌ِ مرا از زیرِ خروارها روز و ماه و سالِ گذشته، بیرون بکشی و مرا آن‌طور که باید بخوانی و بفهمی و لمس کنی.

خواندن ادامه مطالب

سرخِ سرخ.

یا مقلب‌القلوب.

 

باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدم این را که دنیا و آدم‌هایش به هیچ بند است. و گواهِ حرفِ من، فقدان‌های مدامِ روزمره است و معدوم شدنِ احساس‌هایی که زمانی می‌پنداشتیم آنچنان در دلمان ریشه دوانده‌اند که اگر دنیا خراب شود روی سرمان هم، دل‌‌های ما از آن احساس‌ها و تمناها خالی نمی‌شود.

خواندن ادامه مطالب

راهِ پیِشِ رو (۲)

یا رفیق و یا شفیق.

 

شاید چهارسالِ پیش، درست همین وقت‌‌ها، درحالی که از تمامِ کتاب های تست ریاضی و فیزیک و زیست خسته بودم، گوشه‌ی اتاقم کز کرده‌باشم و از خودم پرسیده‌باشم “به راهت مطمئنی؟” و این را می‌دانم که جوابِ قانع کننده‌ای به خوردِ دلم نداده‌ام و فقط به مامان فکر کرده‌ام و به بابا و بعد از آن هم به زینب فکر کرده‌ام که داشت پزشکی می‌خواند و حالا این من بودم که باید راه خواهر بزرگم را ادامه می دادم. اما چرا؟

خواندن ادامه مطالب

یا دلیل‌المتحیرین

 

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج می‌رود.

واژه‌ها توی مغزم فرار می‌کنند و به در و دیوار می‌خورند. زخمی و دست‌وپا شکسته می‌افتند یک‌گوشه. سرم پر شده از آدم‌ها. از بودن‌ها و نبودن‌هایشان. از حرف‌هایشان. از هشدار‌هایشان. از نگاه‌های مرموزشان. از لبخند‌هایی که بیش‌ از حد مشکوکم به‌شان.

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج می‌رود.

باید برای سرم کاری بکنم. باید به دادش برسم. بیچاره همیشه بیشتر از همه بوده و کمتر از همه نگاهش کرده‌ام. باید برای سرم‌ کاری بکنم. حالا که محتاجِ آرامش است، همه رفته‌اند و او و مانده و تاریکیِ شب.

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج‌ می‌رود.

دلم نمی‌خواد چیزی بنویسم. دلم نمی‌خواهد از آدم‌ها بنویسم. دلم می‌خواهد بروم چند روزی را به عدم. و از نو متولد شوم. بدونِ خستگی و اشک. سرم گیج می‌رود. گیج می‌رود و لابه‌لای بیت‌ها و کلمه‌ها، می‌رسد به مصرعی. پر از هیچ.

بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری…

خواندن ادامه مطالب

دنیا.

به نامِ خدای شاعرها..

 

ما را چقدر بی‌سر و سامان گذاشتی
بی دست و پا و دست به دامان گذاشتی

با ما هزار مرتبه پیمان نبشتی و
هر دم کلاه بر سرِ پیمان گذاشتی

هردفعه آفتاب طلب کرده‌ایم و تو
هردفعه ابر دادی و باران گذاشتی

دنیا! بگو از اولِ فرمانروایی‌ات
از حسرتی که بر دلِ انسان گذاشتی…

هان! با تو ام که بارِ قدم‌های خسته را
بر تیغ‌های تیزِ بیابان گذاشتی

با این‌همه شکستن و ویران شدن هنوز –
چیزی برای نقطه‌ی پایان گذاشتی؟

 

+ بی‌رحم‌تر از این دنیا، کسی را می‌شناسید؟

خواندن ادامه مطالب

ستاره‌ات را گم نکن.

یا حافظ…

ساعت از سه گذشته و من هنوز بیدارم. بدونِ حرکت. باد توری نیمه‌جان پنجره را در مشتش می گرداند و دوباره می‌کوبدش به قابِ پنجره. از اینجا اگر به آسمان نگاه کنم، ستاره‌ها را می‌بینم. شفاف و بدونِ لک. چقدر دلم برای دیدن‌شان تنگ است. درست یادم نمی‌آید چند‌سالم بود که اینطوری می‌دیدمشان. اینقدر شفاف و بدونِ لک‌. اما این را می‌دانم که خیلی‌سال است ندیدمشان.

خواندن ادامه مطالب

شبیهِ همین چیزها.

یا‌ من‌ خلق کل‌شی

 

شبیهِ ترشیِ گوجه‌سبزهای اولِ خرداد. شبیهِ آفتابِ اولِ صبح. شبیهِ صدای نفرت‌انگیزِ هورت کشیدن چای. شبیهِ قل زدنِ قهوه توی موکاپات. شبیهِ شب‌بیداری‌های بیست‌سالگی. شبیهِ مچاله شدن کاغذ‌های باطله. شبیهِ راه رفتن زیرِ باران. شبیهِ لمسِ پوستِ بچه‌ها. شبیهِ توپ‌های پلاستیکیِ همیشه پاره. شبیهِ خوابیدن وسطِ برف‌‌ها. شبیهِ دست‌های گرمِ مادربزرگ. شبیهِ بوی تندِ برشته‌شدن بلال‌ها روی آتش. شبیهِ گریه کردن کودکی برای پاره‌شدن قشنگ‌ترین لباسش. شبیهِ خندیدن از تهِ دل. شبیهِ به خواب رفتن از فرطِ خستگی‌. شبیهِ گلبرگ‌های صورتیِ رز. شبیهِ سوالِ جمله‌سازیِ امتحانِ فارسی. شبیهِ تکاندن خاکِ یک قالیِ کهنه. شبیهِ گپ‌ زدن با کبوتر‌ها. شبیهِ صدای خش‌خشِ برگ‌های نارنجی و زرد. شبیهِ سکوتِ باشکوهِ شب. شبیهِ کتک خوردن از پدر. شبیهِ خانه‌های بالشتی. شبیهِ تب کردن. شبیهِ مزه‌ی شربتِ سرماخوردگی. شبیهِ کتاب‌های خاک‌خورده. شبیهِ سرباز‌های سر تراشیده. شبیهِ جوخه‌ی دارِ یک قاتل. شبیهِ اشک‌های سرِ مزار. شبیه‌ شب‌های قبرستان. شبیهِ دست‌های سردِ مرده‌شور. شبیهِ اسب‌سواری. شبیهِ نوشتن. شبیهِ غزل گفتن. شبیهِ دندان‌ روی جگر گذاشتن. شبیهِ عاشق شدن و فارغ نشدن. شبیهِ دلتنگ شدن. شبیهِ در آغوش کشیدن. شبیهِ قنداق کردن نوزاد‌ها. شبیهِ دنباله‌ی لباسِ عروس. شبیهِ قابلمه‌های سیاه‌سوخته. شبیهِ بندر و ماهی‌. شبیهِ سبزه‌ی سفره‌ هفت‌سین. شبیهِ صدای کندنِ پولکِ ماهی‌ها. شبیهِ عروسک‌های کوکی. شبیهِ قوری‌های شاه‌عباسی. شبیهِ کفشِ قهوه‌ایِ چرم. شبیهِ زبان باز کردنِ یک کودک. شبیهِ نان و پنیر و سبزی. شبیهِ پادری‌های پشمیِ قرمز. شبیهِ صدای له شدنِ پفک زیرِ دندان. شبیهِ بوی عجیبِ مطب‌های دندانپزشکی. شبیهِ مزه‌ی کیکِ شکلاتی. شبیهِ نوشتن مشق‌های عقب‌مانده. شبیهِ خوابیدن کنارِ بخاری. شبیهِ بی‌خبر رفتن. شبیهِ نامه‌های گم‌شده‌ی اداره پست. شبیهِ لم دادن روی مبلِ راحتی. شبیهِ شکستنِ چوب‌های خشک. شبیهِ کش آمدن عسلِ اصل. شبیهِ پیدا کردنِ عکس‌های قدیمی. شبیهِ هوای شرجیِ جنوب. شبیهِ نرمیِ تشک‌های خانه‌ی مادربزرگ. شبیهِ گیر کردنِ نخِ بادبادک‌ی به شاخه‌های درختی.

آری. زندگی شبیهِ همین چیزهاست. شبیهِ همین چیزهای ساده. شبیهِ هر لحظه. شبیهِ هر لحظه.

خواندن ادامه مطالب

نازنینی ای‌عشق!

یا نور و یا قدوس

جورچینِ چاووشی را گوش می‌دهم و به عشق فکر می‌کنم. به دنیای دیگری که خیلی‌هایمان حسابی قدم زدیم کوچه‌ پس‌کوچه‌هایش را. به آن روز‌های تب‌دارِ دیوانه‌وار که صدای تپشِ قلبِ آدم، موسیقیِ متن‌اش بود. به لبخندهای عمیق و اشک‌های داغ. اشک‌های داغ و غلیظ. به آن‌روزها فکر می‌کنم و به دنیایی که بدونِ عشق، خیلی پوچ است. خیلی مسخره است. فکر می‌کنم به تب‌کردن هایمان وقتِ فراق و جان گرفتن‌هایمان وقتِ وصال‌. حتی به قدرِ چند دقیقه به تماشا نشستن. فراق یا وصال هر دوتایشان بچه‌های عشق‌اند. هر دوتایشان را دوست دارم زیاد. هم فراق را با آن غمِ مدامِ دل‌چسب و عمیقش. با آن سکوتِ دوست‌داشتنیِ پر از حرفش و اشک‌هایی که بدونِ واسطه از وسطِ قلب‌ت می‌ریزند به چشم‌هایت. هم وصال را. با آن شادیِ وصف‌نشدنی‌اش. با پروازِ هفت آسمانش و لبخند‌ها و لبخند‌ها و سکوتش. و سکونش. سکونی که تمامِ آرامشِ جهان است. آدمی که عشق را بلد باشد، حکما خوشبخت است. حکما با آدم‌های دیگر، به قاعده‌ی یک جان و یک‌عمر و یک‌تولد تازه، فرق می‌کند. حالا گیریم در این مسیر، بیشتر گیرِ وصال بیفتد یا فراق؟ چه فرقی می‌کند اصلا؟ در عشق، چیزی که مهم‌تر است، مسیرِ عاشقی است…مسیری که عاشق‌ها را از تمامِ آدم‌های دیگر، هرچه که باشند و نباشند، جدا می‌کند. جدا می‌کند و پرت می‌کند توی یک دنیای‌دیگر. دنیایی که همه چیزش فرق دارد با دنیای خاکی و دودی باقیِ آدم‌ها. دنیایی که درخت‌هایش سبزترند. سیب‌هایش شیرین‌ترند. دریاهایش، مواج‌ترند. خورشیدش، داغ‌تر است. و شب‌هایش طولانی‌ترند. و شب‌هایش، طولانی‌ترند… و مهتابی‌تر. و صدای تپش‌قلب‌، همه‌جا و همه‌جا می‌آید. و آدم‌ها با نگاه‌‌ها حرف می‌زنند نه با زبان. و اشک، و گریه، در دنیای عشق، نشانه‌ی اولِ عاشقی‌است. و به مرد‌ها خرده نمی‌گیرند برای گریستن. و هر که بیشتر گریست، مرد‌تر است و عاشق‌تر. دنیای عاشق‌ها، مه ندارد، شفاف است و تمیز. شبیهِ چشم‌های اشک‌بارِ زلالی که تا تهِ ته‌شان پیداست. شبیهِ پوستِ صورتی و نرمِ نوزاد‌های بی‌گناه. شبیهِ شبنمِ صبح. شبیهِ عشق. آری شبیهِ خودِ عشق.

بدونِ عشق، گذراندن این عمرِ دراز، عجیب سخت است. بدونِ عشق، چقدر همه چیز شبیهِ دود است. سیاه و بدبو و خفه‌کننده. خدا نیاورد آن روز را که یک‌نفس بدونِ عشق، به سینه فرو رود. خدا نیاورد آن‌روز را.

خواندن ادامه مطالب