نامه‌ای برای سالیانِ پَس. یک.

یا رازق الطفل الصغیر.

حالا که اول آبان است و آسمان هم دارد نم‌نم اشک می‌ریزد؛ شاید بهانه‌ی خوبی باشد برای اولین نامه‌ای که می‌خواهم پیش از آمدنت، برایت بنویسم. دارم به این فکر می‌کنم که وقتی نوجوانی سیزده چهارده ساله باشی و از احوالِ روزهای جوانی مادرت بپرسی، من هرچه سعی کنم که آن‌روزها را دقیق و بدونِ نقص برایت تعریف کنم، به هرحال کم گذاشته‌ام و دلم راضی نمی‌شود. برای همین حالا که در آستانه‌ی بیست‌و دو ساله شدن، زیرِ بارانِ اولِ آبانِ نود و هشت دارم قدم می‌زنم، می خواهم برایت نامه‌ای بنویسم. تا بتوانی سال‌ها بعد، جوانی‌ِ مرا از زیرِ خروارها روز و ماه و سالِ گذشته، بیرون بکشی و مرا آن‌طور که باید بخوانی و بفهمی و لمس کنی.

برای چون منی که هنوز مادر نشده‌ام و حتی نمی‌دانم که کودکِ خیالیِ خواب‌هایم را روزی در آغوش خواهم گرفت یا نه؟ نوشتنِ چنین نامه‌ای آسان نیست. نمی‌دانم که چقدر تو را دوست خواهم‌داشت و چقدر با اولین دیدارت، اشکِ شوق خواهم‌ریخت. اما من از همین حالا و از خیلی قبل‌تر از حالا، دلم می‌خواسته که برایت مادرِ خوبی باشم. مادری که قلب‌ت را بفهمد، در روزگاری که روز به روز، قلب‌ها مهجورتر و تن‌ها محبوب‌تر می‌شوند.

باید چگونه صدایت بزنم؟ بگویم عزیزِدلم و دلم پر بکشد برای سری که برمی‌گردد به سمتم و آن دو چشمی که نگاهم می‌کنند؟ خیال می‌کنم و چشم‌هایت را شبیه چشم های پدرت تصور می کنم و دلم بیشتر پر می‌کشد. یا شاید صدایت کنم میوه‌ی قلبم و تو سرت را برگردانی و این بار لبخندِ زیباتری روی لب.هایت بشکفد. نمی‌دانم. نمی‌دانم کدام درخورتر است. باید بگردم و برای صدا زدنت، واژه‌های خوبی پیدا کنم. هرچند که شاید تو بتوانی مرا دوباره شاعر کنی و این چشمه ی نیمه‌جان را دوباره بجوشانی. طوری که نیاز به مکث نباشد، برای سخن گفتن…

برای نامه‌ی اول لابد باید کمی از خودم برایت بنویسم. و از روزهایی که دارم می‌گذرانم‌شان. یعنی روزهای سختِ دانشجویی. به تو که فکر می‌کنم و به آن روزهایی که دیگر خواندن و نوشتن یادگرفته‌ای و می آیی سراغِ خاطراتِ سال ها قبل،دلم آشوب می شود. هیچ نمی‌دانم که در آن روزها من که خواهم بود؟ شاید عمومی را تمام کرده‌باشم و در حال خواندن تخصص باشم. شاید هم به عمومی بسنده کرده‌باشم و مشغول کار شده‌باشم. و شاید هم برای همیشه دندان‌پزشک‌بودن را کنار گذاشته باشم و در مدرسه‌ای کوچک مشغولِ معلمی باشم. معلم ادبیات یا نگارش و این‌جور چیزها. راستش را بخواهی، شایدِ آخر دلم را بدجوری لرزانده. این روزها جسمی شده‌ام که توی آن دانشکده‌ی شلوغ‌پلوغ روزگار می‌گذراند، و روحم جای دیگری‌ست. و جاهای دیگری‌ست. روحم توی خانه می‌چرخد و آشپزی می‌کند. و گاهی قابِ عکس‌های دونفره‌ را میخ می‌کند به دیوار. و گاهی می‌نشیند پشتِ میزِ کوچکی و می‌نویسد از همه‌چیز. و گاهی رنگ می‌پاشد روی کاغذ‌های سفید و کاهی. روحم همه‌جا هست الا توی آن دانشکده. نه اینکه فکر کنی از بیخ و بن از دندان‌پزشکی متنفر بودم و این‌حرفا. نه. اتفاقا دوستش داشتم و دارم. اما نه آنقدر زیاد که بخواهم تمامِ عمرم به عنوانِ شغلِ اول ادامه‌اش بدهم. روزهایی که وقتِ انتخابِ مسیر جوانی‌ام بود، انگار ذهنم را قفل زده‌بودند. معلم‌هایم. پدر و مادرم.حتی دوستانم و تمامِ آدم‌هایی که دور و برم بودند. و من فکر می‌کردم که راهِ درست بالا بروم و پایین بیایم همین‌یکی است. اما حالا که نزدیک چهار سال از آن‌روزها گذشته، می‌بینم که نه. آن‌طورها که فکر می‌کردیم نبوده و نیست. و امروز باید تصمیمِ سختی گرفت برای فردایی که شاید تو در میانش باشی.

باید این‌ها را برایت بنویسم، تا فردا روزی اگر به سرم زد که شبیهِ مادرهای دیگر به ذهنت قفل بزنم، که باید فقط به مسیری که من دلم می‌خواهد فکر کنی، تو بدونِ فوتِ وقت بروی توی آرشیوِ وبلاگم و اولین نامه‌ای را که برایت نوشته‌ام پیدا کنی و برایم بخوانی‌اش. توی چشم‌هایم نگاه کنی و بگویی: نگذار این خطا دوبار تکرار شود “مادر”

و برای حرفِ آخرِ اولین نامه؛ دلم می‌خواهد همیشه و همیشه این را بدانی که بیشترِ آدم‌ها، تابِ تحملِ دیوانه‌ها را ندارند. و دیوانه‌ها همان‌هایی هستند که صدای قلبشان را می‌شنوند و می‌روند پی‌اش. دیوانه‌ها همان‌ ماهی‌هایی هستند که خلافِ مسیرِ موج شنا می‌کنند و نمی‌خواهند آن‌طور که بابِ میلِ در و همسایه و جامعه و پدر و مادر هاست زندگی کنند. من اما فکر می‌کنم که در این‌روزهای جوانی‌ام آنقدر دیوانه‌ هستم که می‌توانم از همین‌جا رو به فرداهای دور بایستم و فریاد بزنم. برای تو. و بگویم:

آهای کودکِ فرداهایم، همیشه دیوانه باش لطفا.

دوستت‌ دارم. ۱ آبان ۱۳۹۸

۱۱ دیدگاه

  1. وای ننه 🙂
    چه قشنگ و لطیف.
    احساس میکنم که تو مطمئنی راجع به راهت ولی من هنوز تو تردیدم. شک دارم. به اینکه اگه ول کنم و برم، اساسا کجا برم😅 هیچ جا صد در صدِ اون چیزی که من میخوام نیست! و خب فکر میکنم پس خیلی فرقی هم نداره که دندونپزشک باشم یا هر چیز دیگه‌ای!

    1. :))))
      بح بحححح بین کی اینجاااست😍

      منم مطمئنِ مطمئن نیستم فاطمه…ولی مطمئنم که دندون رو برای تمامِ وقت‌هام و برای همیشه نمی‌خوام…

      کاش یروزی از سردرگمی در بیایم..

  2. سلاااام ! من تازه اومدم و وبلاگت! این دومین پستی هست ک ازت میخونم! وااااای چقد قشنگ بودش ! و چقد جالب!
    منم دندونو برای تمام مسیرم نمیخوام! این رشته میتونه دوست قشنگی برامون باشه و کمک کنه حتی ببینیم چی میخوایم !

    ولی چقد خوبه ک متونیم مادر باشیم!
    و صدای قلب یه زندگی دیگرو از درون بشنویم 🙂

    1. سلام :))
      خیلی خوش اومدی همکارِ عزیز 🙂

      ممنون از نظرِ لطف و نگاهِ زیبای خودت♥️

      آره..می‌فهمم حرف‌ت رو.
      گاهی سختی‌ها و بی‌مهری‌های مسیر به حدی زیاد می‌شه که آدم فکرِ رفتن و رها کردن می‌زنه به سرش…و من الان تو همین وهله م.
      دعا کن برام 🙂
      و خوشبختم از آشناییت.

  3. درسته که تا حالا هیچ نامه‌ای که مربوط به قبل از تولدم باشه نگرفتم اما مطمئنم اون روزی که این متن رو می‌خونه کلی ذوق می‌کنه و احساس خوش‌بختی 🙂
    پیشنهاد: گرفتن نامه از پدر هم خیلی جذابه مخصوصا اگه بچه دختر باشه 😁 همسر خود را نیز به نوشتن نامه توصیه کنید.

    1. :))))))
      ممنونممم فرزانه‌ی عزیزم♥️

      وای چه پیشنهاد خوبی دادی😁از فردا می‌رم رو مخِ بابای بچه😂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *