دوست دارم از قطارت جا بمانم، دنیا.

یا نور النور.

 

این روزها، این روزها که دنیا دارد تمام قد می دود و می رود به سوی جایی که نمی شناسدش حتی، این روزها که آدم ها خودشان را بیشتر از همیشه گم کرده اند، این روزها که اگر از هرکسی احوالش را بپرسی، می بینی که سخت پیِ دنیا را گرفته و دارد به تاخت می رود به سوی همان مقصد نامعلوم؛ آری درست وسطِ همین روزها، من دلم می خواهد با تمام توانِ نداشته ام، همین جایی که هستم بمانم. همین جا وسطِ بیست و دو سالگی ام.

من صف آدم هایی را که دارند می دوند دنبال این قطار، هر روز و هر روز می بینم.

هر روز، توی صفِ خرید دلار که ته ندارد.

هر روز، توی صف های میلیونی سهم های فرابورسیِ جان دار.

هر روز، توی قیمت سکه ای که دارد ده میلیون را رد می کند.

هر روز، توی سوپرمارکت های شهر، که فیِ ماست ها و شیر ها را با ماژیک سیاه خط می زنند و کمِ کم با بیست در صد افزایش، دوباره می نویسند.

هر روز، این ها را می بینم و هر روز دلم می خواهد که چشم هایم را ببندم.

من هیچ کجای زندگی ام، و باز هم می گویم که هیچ کجای زندگی ام، نخواسته ام آنقدر سریع جلو بروم که چیزی از مسیر نبینم. حتی در روزهای فراق، با اینکه بی تاب بودم، بی تابی نکردم و امروز پشیمان نیستم.

اما این قطار، دارد بدجور می رود که سرش بخورد به سنگ و باز برگردد به همین ایستگاه؛ به همین ایستگاهی که می خواهد به هر قیمتی ترکش کند؛ به همین ایستگاه اما با تنی خسته و پلاسیده و رنجور.

می دانی، احساس می کنم که دنیا درست شبیه بادکنک بزرگی شده، آن قدر بادش کرده اند، آن قدر بادش کرده اند که دیگر پوسته ی پلاستیکی اش که قرار بود به این زودی ها وا ندهد، دارد هر روز نازک و نازک تر می شود و روزی می رسد که این بادکنکِ بدقواره می ترکد و تمامِ آن مادیتی که ثمره ی عمرِ قرن های گذشته ی انسان بود، به یک باره جایش را با چیزی به جز ماده عوض می کند؛ چیزی شبیه روح، شبیه ما وراء، شبیه لحظه های غریبانه ی نولان در میان ستاره ای.

ما، همه ی ما، حتی منِ گریزان و فراری از ماده، این بادکنک را بادش کردیم و حالا که دارد به سرعتِ نور به سمت اتمسفرِ ناپایدار زمین می دود، شاید رها کردنِ نخِ این بادکنک، سقوطِ دردناکی را به کامم بچشاند، اما من ترجیح می دهم که این نخ را رها کنم؛

تا به قدرِ مسافتی که از زمینِ خاکی ام دور شده ام، سقوطِ آزاد را تجربه کنم؛

و پس از اصابتم به سنگ ها یا صخره ها یا اصلا شاید به ماسه ها نرمِ کویرها، هر آنچه اضافی در وجودم مانده، حسابی تکانده شود،

و من بتوانم یک بار دیگر، در آرامش محض، زمین را تماشا کنم،

و به آرامی روی سرسختی اش، قدم بزنم،

و دیگر نگران جا ماندن از هیچ قطاری نباشم.

مطالب مشابه

۲ دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *