اینک شما و وحشتِ دنیای بی‌علی!

یا غیاث من لا غیاث له.

 

به من بگو که این دنیا را چطور می‌بینی؟ در چشمِ تو، این دنیا فراخ است یا تنگ و تاریک؟ زیباست یا پتیاره و نچسب؟ به دلت می‌نشیند این دنیا؟ چقدر به اعضا و جوارحش دل‌داده‌ای؟ به من بگو که تنها نیستم من. بگو که تو هم خسته ای از اینجا. بگو که اشک‌های گاه‌گاهِ تو هم، شکایت از تنگیِ دیوارهای این اتاقکِ تاریک است. اتاقکی که هرروز، دیوار هایش استخوان هایمان را خردتر می‌کنند. تو که آمدی به قلبم، حالش خوب‌تر شد. ولی از تو چه پنهان که حالا دوتا شده ایم در این اتاقِ تنگ و تاریک و خب جایمان تنگ‌تر…

همین است که بیشتر بهانه می‌گیریم برای گذر. برای رفتن و نماندن. برای حتی یک لحظه فراموشیِ دیوارها. برای سرسپردن به آسمان و نگاه و نگاه و نگاه.

سینه ام را تنگ کرده هوای اینجا. سینه‌ام تنگِ حسرتی است که زخمِ کهنه شده. گاه که سرباز می کند، می سوزاند، سینه ام را، قلبم را، تمامِ جانم را. سینه ام را حسرتِ یک نگاه تنگ کرده، حسرتِ قدرِ شصت ثانیه نفس زدن زیرِ پرچمِ مردی که محبت‌ش، تمامِ سرمایه ام بوده تمامِ عمر.

فکر می‌کنم. به قدم هایش، به نگاهش، به دست‌های مردانه و پینه بسته‌اش، به تمنای وصالِ مدامش، به بیداری‌های‌زیبای سحرگاهش، به تیغِ تیزِ عدالتش، به لبخندهای رحیمانه‌اش، به چاهی که اقیانوسِ اشک‌هایش شد…و به آخرین نفس‌هایش. سینه‌ام می‌سوزد‌. حسرتِ وجودش، سینه‌ام را تنگ کرده. وقتی نبودِ او برای منی که حتی لحظه ای ندیدمش، زخمی کهنه می‌شود در سینه‌ام، آنها که دیده بودندش، چگونه همراهِ او جان ندادند؟ چگونه با رفتنش، نسوختند و تمام نشدند؟ دنیای بی‌علی را برای چه می‌خواستند آدم‌ها؟ این دیوارهای تنگ را، این دیوارهای تنگِ استخوان‌شکن را، بدونِ او چطور تاب آوردند؟ کوچه‌پس‌کوچه های کوفه، برای قدم‌های آرامش در نیمه‌های شب، دل‌تنگ نشدند؟…

سینه‌ام در حسرتت می‌سوزد. در حسرتِ دنیایی که تو را دارد‌ در حسرتِ هوایی که نفس های تو جاری باشد در آن. در حسرتِ اینکه ای‌کاش، ساکنِ یکی از خانه های کوچه‌پس‌کوچه های کوفه می‌بودم، تا هر سحرگاه، با صدای آرامِ قدم‌های تو، سراسیمه خود را به پنجره ای می رساندم، که تصویر تو در آن قاب می‌شد؛ آن‌وقت به قدرِ طولِ یک کوچه، نگاهت می‌کردم، دلم خوش بود به هم‌جواری‌ات و لحظه های این دنیا را، به عشقِ دیدارِ دوباره‌ات، یکی‌یکی می‌گذراندم.

اما حالا چه کنم؟ با این زخمِ کهنه؟ و با وحشتی که هنوز زوزه می کشد در تمامِ دنیای بدونِ علی.

مطالب مشابه

۱۶ دیدگاه

  1. ممنون که می‌نویسید.
    گاهی باید تلنگرهایی این‌چنین را تجربه کنم تا در هجومِ افکارِ پوچِ این دنیا، ذهنم را به آن‌چه که باید مشغولش باشد مشغولش کنم.
    ممنون.

    1. 🙂
      باید به هر دست‌آویزی که دورمون کنه از حقیقت این دنیا چنگ بزنیم.
      و من از شما ممنونم که می‌خونید.

  2. چه قدرررر قشنگ نوشتی معصومه عزیزم ♥️
    و چه موضوع خوبی بود برای نوشتن.
    تا حالا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم
    ممنون

  3. عزیزدلم
    دارم فکر میکنم چرا زودتر نوشته هات رو نخوندم
    عاشقتم با این قلم زیبات
    نه ، درستش اینه عاشقتم با این قلب زیبات

    و خداروشکر که خدا خواست و آقا صادق شما رو به جمع ما آورد
    الحق که هم کف هم هستید

    من روسیاه رو در دعاها و دل شکستن های گاه و بیگاهتون یاد کنید 😭

    عاقبت به خیر و همنشین امیرالمونین باشید ان شاءالله🤲🏻

    1. سلام و ممنون از این‌همه محبتتون : )

      با عرض شرمندگی فراوان من بجا نیاوردم شما رو متاسفانه
      ممنون‌تر می‌شم معرفی بفرمایید : )

        1. عهههه سلام خواهری من😍

          من خیییییلی شرمندم که نشناختم
          چقدر خوشحالم که اومدید اینجا و نوشته‌هامو خوندین : )

          چقدر دعاهای قشنگ کردین برامون : )

          منم خیلی دوستتون دارم و آرزو می‌کنم خوشبخت‌تر بشید هر روز😍

          1. دشمنت شرمنده باشه خواهری جانم

            همیشه به یادتون هستم وعاشقتونم❤😍❤

            ممنونم عزیزمهربون😘

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *