که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

یا سامع الدعاء : )

 

روزهای اولی که دیدمش، فکر نمی کردم اینقدر جدی بشود داستانمان. دروغ چرا؟ از همان اولین بارها که دیدمش، مهرش به دلم نشسته بود و بعدها می گفت که از همان اولین بارها که دیده بود مرا، مهرم نشسته بود به دلش. درگیر شده بودم. برای اولین بار اینقدر جدی با خودم درگیر شده بودم. نمی توانستم بپذیرم که کسی مرا اینطور از خودم بکشد بیرون و ببرد دنبالِ خودش! اوایل جدی نمی گرفتمش. می گفتم مگر می شود اصلا؟ چند درصد احتمال دارد که او هم به من فکر کند؟ چقدر ممکن است که اصلا او هم مرا دیده باشد؟ روزهایی که می گذشتند، از سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. برزخ، نفرت انگیزترین حالتی است که یک نفر می تواند تجربه اش کند. اینکه حتی ندانی که خودت با خودت چند چندی؟ و مدام بین “آری” و “نه” بالا و پایین بروی. آدم باید یک جایی تصمیمش را بگیرد. حالا چه تلخ باشد و چه شیرین. می شود ماجرای همان جمله ی احمدِ درباره الی که می گفت: “یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه” . من هم دلم می خواست که پایانش برسد. پایانِ برزخی که عذابم می داد. می خواستم با خودم صافِ صاف باشم. می خواستم بدانم که بالاخره عاشقم یا فارغ؟

درست نمی دانم که آن روز چه شد؟ حتی نمی دانم که دیدمش یا نه؟ اتفاق عجیبی افتاد یا نه؟ فقط یادم می آید که در همین خیابان ساحلیِ خودمان قدم می زدم که یک آن احساس کردم دیگر نمی توانم فراموشش کنم. یک آن احساس کردم دلم بند شده به دلش. احساس کردم عاشقم و آن لحظه، لحظه ی جوانه زدنِ بذرِ کوچکی بود که بالاخره تصمیم گرفت پوسته اش را بشکافد. شاید هم راست می گویند که عشق در یک آن به وجود می آید از عدم. در یک نگاه. در یک چشم بر هم زدن. اما من همیشه به این فکر کرده ام که عشق، شبیهِ باران است. چه کسی می تواند بفهمد که نخستین قطره ی باران، در کجای شهر فرود آمده؟ عشق هم همین است لابد. آدم یک هو به خودش می آید و می بیند خیسِ باران شده. یک هو می بیند نمی تواند بدونِ عطرِ حضور کسی، زنده بماند؛ و نمی تواند هیچ کس را بگذارد جای آن یک نفر.

داستانِ ما هم شبیهِ عاشقانه های دیگر، بالا و پایین داشت. زیاد هم داشت. یادم می آید روزی را که به گوشم رسید او هم به من فکر می کند، تمام آسمان ها را پرواز کردم. بدونِ بال : ) خدا داشت دانه دانه اعجاز هایش را می گذاشت کفِ دستم. خدا داشت تمامِ احتمال های ذهنِ منطق گرای مرا، با بهترین حالت، پاسخ می داد. خدا داشت مدیونمان می کرد. هر دویمان را. برای تمامِ عمر.

قلب هایمان که بند شد به هم، رنجِ فراق پا روی صحنه گذاشت : ) و شروع کرد به هنرنمایی…عاشق آرام نمی گیرد… عاشق از پای نمی نشیند… عاشق، در فراقِ معشوق، می سوزد و نمی سازد…عاشق، به کوه می زند…عاشق به بیابان می زند… عاشق می نویسد… می سراید…می سراید… می سراید…

سرودم… از فراق گفتم؛ از عشق گفتم؛ بارها “ما را به سخت جانی خود این گمان نبود” را خواندم و آه کشیدم. از کنجِ سوخته ی سینه ام آه کشیدم. و خدای من…این داغ چقدر به دل می نشیند. این داغِ ناتمامِ همیشگی را دوست دارم. این داغ را از من نگیر.

روز ها را گذراندیم. روزها را هر طور که بود گذراندیم و رسیدیم به انتهایش. به انتهای فراق. به روزهایی که پدرهایمان می گفتند: چیزی نمانده تا وصل و مادرهایمان دلهره داشتند. برای چه نگرانی مادرم؟ : ) حیف که نمی شود سفره ی دلم را باز کنم برایت تا بفهمی دخترک ات، چقدر برای آمدن این روزهای آخرِ فراق، انتظار کشیده…نگران نباش مادر…برایم دعا بخوان…

و خدای خوبِ من…خدای همیشه حاضرم… تنها به دستِ توست نفع و ضررم…و نه به دستِ دیگری. تنها به دست توست اینکه بخواهی و بتوانی حتی در آخرین روزها، ما را بترسانی؛ بترسانی از ویران شدنِ تمامِ خانه ی کوچکی که در پناهِ تو ساخته بودیمش. و ما را ببری تا مرزِ ناامیدی. تا یک شب تا صبح، دو جفت چشم و اشک ریختن و بی حال شدن و وحشت و وحشت و وحشت…

و بازگردانی مان. با دست های خودت. با دست هایی که محکم تر از قبل فشارش می دهیم. با خاطره ای که هک شد روی قلبمان. انگار می خواستی قدرِ عشق را تا همیشه بدانیم. می خواستی بدانیم که ساده نبود یکی شدنمان. می خواستی حجت ت را تمام کنی با قلب های ما و بگویی: برگردید از مرگ…به حیاتِ عشق.

.

.

.

حالا ما در کنارِ همیم.نه. اصلا “ما” چیست؟ تو ما را یکی خواسته ای و آیا کسی هست که بتواند خلافِ آنچه را که تو اراده کرده ای اراده کند؟

حالا من روسیاهم که مثل همیشه، آنطور که باید شکرِ نعمت نکرده ام که هیچ، گاه کفران کرده ام. اما تو خوب می دانی که فرزندِ آدمِ نبی، همیشه باز می گردد، نادم و پشیمان…و او کجا را دارد جز آغوشِ تو؟

امروز ما بیشتر از قبل محتاجِ تو ایم. و هر روزی که می گذرد، محتاج تر می شویم به نگاهِ مهر و لطف ت و هر از گاه به غضبِ رحیمانه ات.

تنهایمان مگذار ای خوب ترین : )

+ گشتم و گشتم تا رسیدم به این عکس؛ فارغ از دنیا زدیم به آب. آب می آمد و می رفت و ماسه ها را جا می گذاشت لای انگشت های یخ کرده یمان…و دوباره می آمد و می شست ماسه ها را. گفتم: زندگی هم همینجوره! غم داره ولی خب، می شوره همش رو به نوبت…کافیه یه کم صبر کنیم : )

مطالب مشابه

۱۰ دیدگاه

  1. به قول خدا : لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ : )))
    خوشبخت بمونی آبجی جان در پناه خدای مهربون و دعای خیر اماممون : )

    1. :))
      تو ماه‌ ی فاطمه! ماه!
      دلم میسوزه واسه یکی دوسالی که درست حسابی نمیشناختمت.
      و خب الحمدلله که هستی حالا
      قدرتو بدونم کاش.‌‌. :))
      ممنونم عزیزِ دل‌م

  2. اینقدر قشنگ توصیف کردین که نمیدونم چه واژه ای بنویسم که کم نباشه
    ولی میگم فوق العاده عالیییی بود یه جورایی با خوندن متن منم همراهتون اون روزایی که گذروندین رو طی کردم ، منتظر نوشته های بعدیتونم♥️

    عشقتون جاودانه باشه انشالله، در پناه حق🌹

    1. سلام و نور : )

      خیلی ممنونم از لطفتون🍀
      و ممنون از دعای خوبتون : )
      ان شاالله خدا بهترین هارو نصیبتون کنه🥀

  3. سلام من تازه با وبلاگتون اشنا شدم
    پستها واقعا قشنگ و دلنشینن
    این پستم خیلی صادقانه و لطیف و دلنشین بود
    در پناه حق خوشبخت ترین باشین :))

    1. سلام و نور 🙂

      خیلی خوش اومدین!
      ممنونم از لطفِ نظر و مهربانیتون.
      در پناهِ علی مولا

  4. سلام عزیزدل

    خیییییلی زیبا بود اشک ریختم از عشق پاکتون مثل روزی که بهم رسیدید و من از خوشحالی اشک ریختم اون روز نمیدونم چرا اشک ریختم ولی الان مطمئنم علتش دوست داشتن هردوی شماست
    خیییلی عزیز هستین برام
    منه روسیاه دعا میکنم عشقتون جاودان باشه،درپناه حق و زیر سایه امام زمان همییییشه سلامت و شاد باشید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *