خوبی هات رو بغل بگیر!

یا راد ما قد فات

 

همیشه با هر تغییر و تحول جدی توی زندگی، بخشهای دیگه ای از زندگی و شخصیت آدم، تغییر می کنه. خوب یا بد و من فکر می کنم که اصلی ترین هنر آدم می تونه این باشه که “نذاره خوبی هاش فراموش بشن” . حدود یک سال می گذره از بزرگترین تغییر زندگی من. پارسال اردیبهشت بود که اون اتفاق مبارک افتاد و از اون روز، خیلی چیزها توی زندگی هر دو ما عوض شد. اگر بخوام از خوبی هاش بگم، میشه گفت صبورتر شدیم، چارچوب هامون محکم تر از قبل شد، یسری اخلاق های بد رو بخاطر هم کنار گذاشتیم و فکر می کنم قدرِ یک سال بزرگ شدیم لااقل : )

اما یکی از بدترین تغییراتی که توی روند من ایجاد شد، جدایی از “نوشتن” بود. قبل از ازدواج خیلی می نوشتم. شاید خیلی کم پیش اومده بود که کیبورد جلوم باشه و حرفی برای زدن نداشته باشم. از هر دری می نوشتم. راحت. بدون دغدغه و شلوغ پلوغی و حالم رو خوب می کرد همین نوشتن های گاه گاهی. اما بعد از ازدواج، یک هو همه چی ریخت به هم. احساس می کردم اون آرامش روحی که برای نوشتن لازمه رو دیگه ندارم. ذهنم خیلی شلوغ شده بود. پر از فکر و دغدغه جدید که کاملا باهاشون غریبه بودم. مواجه شدن با کلی آدم ناآشنا و دور از فضای زندگی قبلی م، سر و کله زدن با بزرگ ترها برای پیچوندن رسم و رسوماتِ نادوست داشتنی و اغلب شکست خوردن : )، مدام در رفت و آمد بودن و در مجموع یه آشفتگی همیشگی که رهام نمی کرد. ریتم و نظم زندگی عادی م رو مختل کرده بود و اونقدر با سرعت و شتاب بالا جلو می رفت که من اصلا متوجه نشدم چطور این همه از خوب ترین مشغله ی زندگی ام جدا شدم؟

اما آدم همیشه یه جایی به خودش بر می گرده. شاید با یه خلوتِ چند روزه، شاید با یه تلنگر  از طرفِ یه دوستِ خوب، شایدم با مرورِ گذشته هات. دلم برای نوشتن لک زده بود اما کیبورد با انگشت هام غریبی می کرد. تلاش می کردم و چند سطری می نوشتم اما به دلم نمی نشست. پاک می کردم و دوباره از نو… یادم نیست که دقیقا کِی؟ یادمه که یه شب توی یکی از گروه های چندنفره مون، از دلتنگی م برای نوشتن گفتم و دکتر قائمی دعوتم کردن گروه تلگرامی “بلاگر های موغ” : ) روالِ گروه این بود که هرچند وقت یک بار، درباره هر موضوعی، می نوشتن و خب لذت می بردن از نوشته های هم. من هم برگشتم به خودم و دوباره شروع کردم. نوشتم. کوتاه یا دل نچسب. اما نوشتم. هر چی که بود ادامه دادم و پا پس نکشیدم تا روزی که با همسرم صحبت کردم و گفتم که دلم می خواد دوباره وبلاگ داشته باشم و بنویسم! گفتم دلم برای کیبورد و نوشتن و کامنت خوندن و کامنت گذاشتن حسابی تنگ شده! و خب از این شوقِ سرشار استقبال شد و با لطف دکتر قائمی، این صفحه متولد شد و حالا همه چی فراهمه برای قلم زدن و از هر دری نوشتن. هنوزم یه هم غریبی می کنیم باهم. من و نوشتن. اما بالاخره یه روز همه ی یخ ها آب می شن و زیرِ نورِ آفتابِ چله ی تابستون، حسابی داغ می شن.

ما آدمیم و شهره به فراموشی. شهره به جوگیر شدن و گم شدن وسطِ شلوغیا. و خیلی وقت ها، ممکنه بهترین هامون رو گم کنیم. یا حتی خودمون رو. و خب مطمئن نباش که همیشه راهِ برگشت بازه. مطمئن نباش که همیشه زود به خودت میای. مطمئن نباش که عمرِ ناتموم داری. نه. ممکنه روزی به خودت برگردی که بهترینت، مرده باشه یا اصلا تو رو دوست نداشته باشه. و تو بمونی و یه حسرتِ بزرگ؛ قدرِ تمومِ لحظه های فراموشی که تلف شدن. آدم باید سفت بچسبه به خوبی های زندگیش. به نعمت هایی که توجه لازم دارن، مراقبت لازم دارن، درست مثلِ یه بوته ی گل که اگر هواش رو نداشته باشی، اگر آب و نورش کم و زیاد بشه، قهر می کنه و چروک می شه و تو فرصتِ زیادی نداری برای تیمار و دوباره زنده کردنش. اما اگر برگرده تو خیلی خوشبختی و لابد این بار محکم می چسبی بهش!

آره. فکر می کنم منم این روزا قدرِ نوشتن رو بیشتر می دونم، قدرِ آرامش و نظمی که به روح و ذهنم هدیه می کنه رو و قدرِ حیاتِ دوباره ش رو. احتمالا دیگه نمی ذارم زیاد ازم دور بشه و خودم مدام میرم و سراغش رو می گیرم. اینجا یا هر جای دیگه : ). برای من این قصه، یه تلنگر بود. که مراقب خوبی های بزرگترِ زندگی م باشم. مراقبِ عشق، مراقبِ رفیق هام، مراقبِ هدف هام و بیشمار نعمتی که باید حفظشون کنم.

مطالب مشابه

۶ دیدگاه

    1. و تو چقدر خوب کامنت گذاشتی 🙂
      فاطمه ی خوبم!

      خودِ تو از اون نعمتایی هستی که باید حواسم باشه حسابی بهش 🙂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *