عصرِ روزِ دوم.

یا غافر الذنب..

 

روزِ دومِ پیاده‌روی‌مان بود. اگر اشتباه نکنم عمودِ هشتصد تا نهصد را داشتیم می‌رفتیم. سرِ ظهر بود و آفتاب صاف می‌خورد وسطِ کله‌ی آدم. بیشترِ هم‌سفرها ترجیح داده‌بودند چندساعتی را استراحت کنند تا آفتاب هم کمی از تک و تا بیفتد. ما اما مثلِ دو دیوانه که انگار می‌خواستند روی خورشید را کم کنند، به راه‌رفتن ادامه دادیم.

خواندن ادامه مطالب

سنگ‌فرش‌هایی که دلم تنگشان است.

یا سریع‌الرضا.

باید بروم تمام پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. آنقدر لابه‌لای پارچه‌های گل‌دارشان بگردم، تا بالاخره یک پارچه لیمویی با گل‌های بنفش و شکوفه‌های کوچکِ سفید پیدا کنم.

آن‌وقت پارچه‌ را ببرم پیشِ بهترین خیاطِ شهر. بنشینم روبرویش و سفره‌ی دلم را برایش باز کنم. برایش بگویم از سفری که باید بروم. و بگویم از چادرنمازی که باید سر کنم و لبه‌اش را دورِ صورتم بگیرم و تمامِ سنگ‌فرش‌ها را زیرِ سایه‌اش قدم بزنم. بگویم که چادرنمازم را قدرِ یک‌وجب بلندتر بدوزد که وقتی راه می‌روم، گردوغبارِ روی سنگ‌فرش‌ها را ذره‌ ذره جارو کند. بگویم که چادرنمازم را اگر ممکن است با وضو قیچی بزند و بسم‌الله بگوید. مامان‌بزرگ همیشه همین‌کار را می‌کرد و بلند می‌گفت: صرفِ خوشی‌هات شود الهی!

یک‌هفته بعدش که چادر را تحویل گرفتم از خیاط؛ دوان دوان بروم تا خانه. روبروی آینه‌‌ بایستم و با پنج انگشت دست راستم، دو لبه‌ی چادرنمازم را سفت بگیرم زیرِ چانه‌ام و صورتم را توی قاب‌ِ لیمویی‌اش تماشا کنم؛ چندلحظه‌ بعدش اما، به جای قاب‌عکس‌های روی دیوار اتاق و گلدان‌ِ یاسِ روی میز، توی آینه، انگار چیزی دارد برق می‌زند از دور. برقی که هی نزدیک‌تر می‌شود به چشم‌هایم و کبوترهایی که همه‌جا هستند، و آن سنگ‌فرش‌های خاکستریِ مسحورکننده..

.

.

.

باید بروم. باید بروم تمامِ پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. باید بروم بلکه این دلِ تنگِ درونِ سینه‌ام، کمی آرام بگیرد. دلی که خیلی‌وقت‌ است تنگِ مشهدِ توست.

خواندن ادامه مطالب

تا آخرین پناهِ سیراب‌شدن.

یا من لا ینزل الغیث الا هو.

 

بالا رفتم و پایین آمدم، آسمان‌ها را گشتم، زمین را هم. توی چشم‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی دست‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی گوش‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ و توی قلب‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ همه را گشتم و به هر کس که رسیدم، دیدم که تشنه‌ بود، و دیدم که آدم‌ها چگونه روز‌ها را و شب‌ها را می‌دوزند به هم، در پیِ سیراب شدن.

خواندن ادامه مطالب

فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم.

یا فتّاح.

برای اینکه پا بگذارم روی دلی که دیگر به هر نوشته‌ای راضی نمی شود،

برای اینکه بی‌محلی کنم به انگشت‌هایی که دیگر مثل قبل‌ترها تند و تند روی دکمه های کیبورد فرو نمی‌آیند،

برای اینکه زده‌باشم توی گوشِ ذهنی که حسابی تنبلی‌اش گرفته از آسوده و آسان قلم‌زدن و دارد روز به روز درگیر تکلف‌ها و سختی‌ها می کند خودش را،

و برای هزار و یک بهانه‌ی دیگر، خودم را کشان‌کشان آورده‌ام توی اتاق و نشانده‌ام‌ش روبروی لپ‌تاب و یک بند توی گوشش می‌خوانم که فقط بنویس. چند خطی بنویس. اصلا چرت و پرت بنویس. ولی بنویس.

خود بیچاره ام هم هاج و واج مانده و دارد دست‌وپا می‌زند وسط گنگ ماندن و زبان باز کردن.

اما بالاخره تا کی می‌توان ساکت ماند و هیچ نگفت و از سرخیِ طلوع تا آتشِ غروب، حرف‌ها را فقط ریخت توی سری که دیگر جا ندارد؟

نه. نمی شود. باید بریزمشان بیرون. یکی یکی و به صف.

باید خلاص کنم خودم را.

باید بنویسم از شو آفِ این روزهای دنیا. از لحظه‌های روشنِ آبان که هیچ‌کس حواسش نیست دارند تمام می‌شوند و یازده‌ماه فاصله چیزِ کمی نیست. باید بنویسم از چشم‌های جدیدم که دارند دنیا را جور دیگری می‌بینند. و از بیست و دوساله شدن که برایم شبیه هوای خنکی شده که انگار دارم می‌دوم به سمت‌ش. باید از آب بنویسم و از لذتِ تشنگی و سیراب‌شدن و بگویم که همین دو واژه، شاید معنای تمامِ زندگی باشد. و گاه نامه‌ای بنویسم، به سالیانِ پَس و پیشِ عمرم.

این روزها حسی روان تر از رود و روشن تر از آفتاب، در من جریان دارد. چیزی شبیهِ آرامشِ موسی، وقتی که میان آب های نیل، به سوی قصرِ فرعون روانه اش کردند. باید از این احساس بنویسم. خیلی زود. خیلی زود.

+ فتّاح یعنی کسی که قفل ها را باز می کند. قفل های بسیار را. قفل های سفت و سخت را.

خواندن ادامه مطالب

سرخِ سرخ.

یا مقلب‌القلوب.

 

باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدم این را که دنیا و آدم‌هایش به هیچ بند است. و گواهِ حرفِ من، فقدان‌های مدامِ روزمره است و معدوم شدنِ احساس‌هایی که زمانی می‌پنداشتیم آنچنان در دلمان ریشه دوانده‌اند که اگر دنیا خراب شود روی سرمان هم، دل‌‌های ما از آن احساس‌ها و تمناها خالی نمی‌شود.

خواندن ادامه مطالب

نازنینی ای‌عشق!

یا نور و یا قدوس

جورچینِ چاووشی را گوش می‌دهم و به عشق فکر می‌کنم. به دنیای دیگری که خیلی‌هایمان حسابی قدم زدیم کوچه‌ پس‌کوچه‌هایش را. به آن روز‌های تب‌دارِ دیوانه‌وار که صدای تپشِ قلبِ آدم، موسیقیِ متن‌اش بود. به لبخندهای عمیق و اشک‌های داغ. اشک‌های داغ و غلیظ. به آن‌روزها فکر می‌کنم و به دنیایی که بدونِ عشق، خیلی پوچ است. خیلی مسخره است. فکر می‌کنم به تب‌کردن هایمان وقتِ فراق و جان گرفتن‌هایمان وقتِ وصال‌. حتی به قدرِ چند دقیقه به تماشا نشستن. فراق یا وصال هر دوتایشان بچه‌های عشق‌اند. هر دوتایشان را دوست دارم زیاد. هم فراق را با آن غمِ مدامِ دل‌چسب و عمیقش. با آن سکوتِ دوست‌داشتنیِ پر از حرفش و اشک‌هایی که بدونِ واسطه از وسطِ قلب‌ت می‌ریزند به چشم‌هایت. هم وصال را. با آن شادیِ وصف‌نشدنی‌اش. با پروازِ هفت آسمانش و لبخند‌ها و لبخند‌ها و سکوتش. و سکونش. سکونی که تمامِ آرامشِ جهان است. آدمی که عشق را بلد باشد، حکما خوشبخت است. حکما با آدم‌های دیگر، به قاعده‌ی یک جان و یک‌عمر و یک‌تولد تازه، فرق می‌کند. حالا گیریم در این مسیر، بیشتر گیرِ وصال بیفتد یا فراق؟ چه فرقی می‌کند اصلا؟ در عشق، چیزی که مهم‌تر است، مسیرِ عاشقی است…مسیری که عاشق‌ها را از تمامِ آدم‌های دیگر، هرچه که باشند و نباشند، جدا می‌کند. جدا می‌کند و پرت می‌کند توی یک دنیای‌دیگر. دنیایی که همه چیزش فرق دارد با دنیای خاکی و دودی باقیِ آدم‌ها. دنیایی که درخت‌هایش سبزترند. سیب‌هایش شیرین‌ترند. دریاهایش، مواج‌ترند. خورشیدش، داغ‌تر است. و شب‌هایش طولانی‌ترند. و شب‌هایش، طولانی‌ترند… و مهتابی‌تر. و صدای تپش‌قلب‌، همه‌جا و همه‌جا می‌آید. و آدم‌ها با نگاه‌‌ها حرف می‌زنند نه با زبان. و اشک، و گریه، در دنیای عشق، نشانه‌ی اولِ عاشقی‌است. و به مرد‌ها خرده نمی‌گیرند برای گریستن. و هر که بیشتر گریست، مرد‌تر است و عاشق‌تر. دنیای عاشق‌ها، مه ندارد، شفاف است و تمیز. شبیهِ چشم‌های اشک‌بارِ زلالی که تا تهِ ته‌شان پیداست. شبیهِ پوستِ صورتی و نرمِ نوزاد‌های بی‌گناه. شبیهِ شبنمِ صبح. شبیهِ عشق. آری شبیهِ خودِ عشق.

بدونِ عشق، گذراندن این عمرِ دراز، عجیب سخت است. بدونِ عشق، چقدر همه چیز شبیهِ دود است. سیاه و بدبو و خفه‌کننده. خدا نیاورد آن روز را که یک‌نفس بدونِ عشق، به سینه فرو رود. خدا نیاورد آن‌روز را.

خواندن ادامه مطالب

خوبی هات رو بغل بگیر!

یا راد ما قد فات

 

همیشه با هر تغییر و تحول جدی توی زندگی، بخشهای دیگه ای از زندگی و شخصیت آدم، تغییر می کنه. خوب یا بد و من فکر می کنم که اصلی ترین هنر آدم می تونه این باشه که “نذاره خوبی هاش فراموش بشن” . حدود یک سال می گذره از بزرگترین تغییر زندگی من. پارسال اردیبهشت بود که اون اتفاق مبارک افتاد و از اون روز، خیلی چیزها توی زندگی هر دو ما عوض شد. اگر بخوام از خوبی هاش بگم، میشه گفت صبورتر شدیم، چارچوب هامون محکم تر از قبل شد، یسری اخلاق های بد رو بخاطر هم کنار گذاشتیم و فکر می کنم قدرِ یک سال بزرگ شدیم لااقل : )

خواندن ادامه مطالب

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

یا سامع الدعاء : )

 

روزهای اولی که دیدمش، فکر نمی کردم اینقدر جدی بشود داستانمان. دروغ چرا؟ از همان اولین بارها که دیدمش، مهرش به دلم نشسته بود و بعدها می گفت که از همان اولین بارها که دیده بود مرا، مهرم نشسته بود به دلش. درگیر شده بودم. برای اولین بار اینقدر جدی با خودم درگیر شده بودم. نمی توانستم بپذیرم که کسی مرا اینطور از خودم بکشد بیرون و ببرد دنبالِ خودش! اوایل جدی نمی گرفتمش. می گفتم مگر می شود اصلا؟ چند درصد احتمال دارد که او هم به من فکر کند؟ چقدر ممکن است که اصلا او هم مرا دیده باشد؟ روزهایی که می گذشتند، از سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. برزخ، نفرت انگیزترین حالتی است که یک نفر می تواند تجربه اش کند. اینکه حتی ندانی که خودت با خودت چند چندی؟ و مدام بین “آری” و “نه” بالا و پایین بروی. آدم باید یک جایی تصمیمش را بگیرد. حالا چه تلخ باشد و چه شیرین. می شود ماجرای همان جمله ی احمدِ درباره الی که می گفت: “یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه” . من هم دلم می خواست که پایانش برسد. پایانِ برزخی که عذابم می داد. می خواستم با خودم صافِ صاف باشم. می خواستم بدانم که بالاخره عاشقم یا فارغ؟

خواندن ادامه مطالب