هوای کوی تو دارم نمی‌گذارندم..

یا صاحب القلوب.

 

گفتم دل چیز عجیبی‌ست. گفتم دل این حرف‌های آدم‌ها را نمی‌فهمد. گفتم دل‌تنگی باز می‌رسد بهم و دست می‌اندازد دور گردنم انگار که رفیقش باشم. و آرام‌آرام حلقه‌ی دست‌هاش دور گردنم تنگ‌تر می‌شود و تنگ‌تر. تا آنجا که همه‌ی بغض‌های مانده توی گلویم را دانه‌دانه خرد می‌کند و می‌فرستدشان توی چشم‌ها و دهانم. آن‌وقت فرق نمی‌کند صدای این هق‌هق را محرم‌ها می‌شنوند یا نامحرم‌ها؟ گفتم سرم پر از حرف است. گفتم دلم پر از جای لحظه‌هایی است که نباید تمام می‌شدند و تمام شدند و جای خالی‌شان شد زخم‌ و حالا یک مشت زخم مانده روی دلم که هر روز، باور کن که هر روز با انگشت‌هایم لمس‌شان می‌کنم و گاه گاه، یکی‌‌شان سر باز می‌کند و دلم دوباره دود می‌شود توی هوا. هوای تو. گفتم زبان من، زبان آدم‌هایی که تا به حال دیده‌ای نیست. گفتم زبانم را بفهم که حرف‌ها دارم. که تا ابدی که هنوز باورش نکرده‌ام حرف توی گلوم جا خوش کرده. که تا ابدی که دیوانه‌وار لمسش کرده‌ام حرف‌ها دارم. گفتم شب‌ها حال من و ستاره‌ها خوش‌تر است. گفتم شب‌ که می‌شود، عرق سرد می‌نشیند روی پیشانی‌ام و آرامم. گفتم شب که می‌شود، قفل‌ِ دروازه‌ی خیال می‌شکند. و من روبروی تمامِ حرف‌های ناگفته‌ام، که روی هم تلنبار شده‌اند و خیره نگاهم می‌کنند، تمام قد می‌ایستم. گفتم خیال، میوه‌ی شیرینی است. گفتم خیال، همان خانه‌ای است که دیوارهایش هرچقدر که من بخواهم، گشاد می‌شوند. گفتم دیگر شعر نمی‌گویم. گفتم یادت هست گفته‌بودی این استعداد تو چیزی نیست که به راحتی تمام شود. و شد! دیدی یا نه؟ گفتم دلم باغِ بهار کوهستان است. سبز با لکه‌هایی سرخ. گفتم باور نمی‌کنم که داستان همینطور نوشته‌ می‌شد، اگر طور دیگری می‌چرخید چرخِ روزگار. که همه‌چیزِ این دو داستان سواست. عاشق و معشوق و وصل و فراقش سواست. قرارش هم سواست. گفتم پرم از تشویش. از اگر‌ها و شایدها و اماها. گفتم سکوت، دوای خوبی نبود برای این سنگ‌های ته‌نشین شده. گفتم صدام به گوش تو می‌رسد؟ ‌…

خواندن ادامه مطالب

در دنیای تو ساعت چند است؟

به نام خدا.

 

خوب‌تر که نگاه کنی، می‌فهمی همه چیز این دنیا مبهوت‌کننده است. از آسمان نارنجی و سرخ دم غروبش بگیر تا دریاچه‌ی ارومیه‌‌ای که هیچ‌کس را توی خودش غرق نمی‌کند. خوب‌تر که نگاه کنی، می‌فهمی برای درک قانون نسبیت، نیاز نیست چندهزار سال نوری از زمین دور شده‌باشی؛ اصلا می‌شود چسبیده باشی به رقیب‌ت، حسابی در سرشاخ کار کنی و از سر و بدنت شُر شُر عرق بریزد، اما به حکمِ دو امتیازی که از یک بارانداز نصیبت شده، هر ثانیه برای تو یک ساعت بگذرد و برای رقیبت، به سرعت نور. خوب‌تر که نگاه کنی، می‌فهمی که آدمی‌زاد، در میانِ خودش تنهای تنهاست. انگار که هر کدام از ما سیاره‌هایی باشیم که سال‌های نوری از هم فاصله داریم و زمان، برای هرکدام از ما، همان‌طور می‌گذرد که باید. لحظه‌های شکوه‌مندِ عاشقی که برای اولین بار توی چشم‌های معشوقش زل می‌زند، مثلِ برق می‌گذرند و درست در همان لحظه‌ها، مردی پشت در اتاقِ عمل، سال‌ها منتظر مانده‌ تا دوباره همسرش را ببیند. خوب‌تر که نگاه کنی، می‌فهمی که آدم‌ها، همه‌ی آدم‌ها، مدام می‌دوند برای رسیدن به نقطه‌ای که هم خوب‌ترین باشد و هم هر ثانیه‌اش، به قدرِ هزارسالِ نوری طول بکشد؛ اما خب، بعید می‌دانم که دنیا، از پسِ ما آدم‌ها بربیاید، از پسِ ما، موجواداتِ مبهوت‌کننده‌‌ی رنج‌آلودِ بی‌نهایت‌خواه.

خواندن ادامه مطالب

تو را طلب نکردیم.

 

.
این عکس برای دو سالِ پیش است.
دارد دو سال می‌شود که هم‌مسیر شده‌ایم.
توی این دو سال، حرف‌ها و رازها و خنده‌ها و اشک‌ها و گلایه‌ها و قصه‌های جورواجوری را ریختیم توی ظرفِ زندگی‌ِ مشترکمان.
اما همیشه، بعضی حرف‌ها هست که بیشتر از باقیِ حرف‌ها می‌رود توی دلِ آدم، می‌رود توی دل و مغزِ آدم و حتی خواب را می‌گیرد از آدم.
ما روز های سختی را گذراندیم تا ما بشویم و توی یکی از همین روزهای سخت، تو برای‌م نوشتی:
من شما را طلب کردم. طلب یعنی کسی را، چیزی را با تمام وجود خواستن. مثلِ تشنه‌ای که با تمام سلول‌هایش آب را طلب می‌کند.
این را گفتی و حکما بغض امانت را برید و ادامه دادی:
دلم به حال خودم می‌سوزد. حالا که معنای طلب را دانسته‌ام، دلم بیشتر از همیشه به حال خودم می‌سوزد؛ حالا که می‌فهمم دلیلِ نیامدنِ امام، طلب نکردنِ من است؛ که خدا به دادِ دلِ کسی که کسی را طلب می‌کند، می‌رسد…خوب هم می‌رسد.

[بغضم شکست و سخت اشک ریختم. سخت]

.

.

‌.

همین.

خواندن ادامه مطالب