راهِ پیِشِ رو (۲)

یا رفیق و یا شفیق.

 

شاید چهارسالِ پیش، درست همین وقت‌‌ها، درحالی که از تمامِ کتاب های تست ریاضی و فیزیک و زیست خسته بودم، گوشه‌ی اتاقم کز کرده‌باشم و از خودم پرسیده‌باشم “به راهت مطمئنی؟” و این را می‌دانم که جوابِ قانع کننده‌ای به خوردِ دلم نداده‌ام و فقط به مامان فکر کرده‌ام و به بابا و بعد از آن هم به زینب فکر کرده‌ام که داشت پزشکی می‌خواند و حالا این من بودم که باید راه خواهر بزرگم را ادامه می دادم. اما چرا؟

خواندن ادامه مطالب

یا دلیل‌المتحیرین

 

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج می‌رود.

واژه‌ها توی مغزم فرار می‌کنند و به در و دیوار می‌خورند. زخمی و دست‌وپا شکسته می‌افتند یک‌گوشه. سرم پر شده از آدم‌ها. از بودن‌ها و نبودن‌هایشان. از حرف‌هایشان. از هشدار‌هایشان. از نگاه‌های مرموزشان. از لبخند‌هایی که بیش‌ از حد مشکوکم به‌شان.

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج می‌رود.

باید برای سرم کاری بکنم. باید به دادش برسم. بیچاره همیشه بیشتر از همه بوده و کمتر از همه نگاهش کرده‌ام. باید برای سرم‌ کاری بکنم. حالا که محتاجِ آرامش است، همه رفته‌اند و او و مانده و تاریکیِ شب.

به کیبورد نگاه می‌کنم و سرم گیج‌ می‌رود.

دلم نمی‌خواد چیزی بنویسم. دلم نمی‌خواهد از آدم‌ها بنویسم. دلم می‌خواهد بروم چند روزی را به عدم. و از نو متولد شوم. بدونِ خستگی و اشک. سرم گیج می‌رود. گیج می‌رود و لابه‌لای بیت‌ها و کلمه‌ها، می‌رسد به مصرعی. پر از هیچ.

بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری
بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری…

خواندن ادامه مطالب

رها کن.

یا من قدر الخیر والشر

شاید سخت‌ترین کارِ دنیا کنار آمدن با حقیقت‌هایی باشد که با آیده‌آلِ خیال و رویای آدم فاصله دارد. اینجور وقت‌ها آدم‌ها تمامِ جان و نیرویشان را می‌گذارند برای از جا‌کندن دانه‌دانه ی آجرهای حقیقت و ساختن آنچه که رویایش را داشته‌اند. اصلا فرهاد می‌شوند و با تیشه می‌افتند به جانِ بیستون‌ها.

خواندن ادامه مطالب

از رهایی خسته ام باید به دامم افکنی

یا هادی من استهداه

یادم می‌آید بچه که بودم، دلم می‌خواست شبیهِ آدم بزرگ‌ها باشم. نه اینکه بازی نکنم و آرام و شیک بنشینم یک‌گوشه. نه. فقط دلم می‌خواست شبیهِ آنها یک کمی رها باشم. تا چپ می‌روم مامان نگرانم نشود که “وای نکند بچه‌م زمین بخورد” و تا راست می‌روم بابا نگوید که “دردت به جانم اگر زمین خوردی صدایم کن!”. دلم می‌خواست خودم از پسِ خودم بربیایم یک‌تنه. شش‌سالم بود. ظهرها که مامان می‌امد دنبالم که با اتوبوس از مهدکودک برگردیم خانه، همیشه باهاش شرط می‌کردم که “مامان! من الکی می‌رم روی یه صندلی دیگه می‌شینم که بقیه فکر کنن من خودم بلدم برگردم خونه” . مامان می‌خندید و اجازه می‌داد که چند دقیقه‌ای را تا برسیم خانه، رها باشم.

خواندن ادامه مطالب

راهِ پیشِِ رو (یک)

ربنا ثبت قلوبنا…

پای یک چیزی بمان که سالها بعد، وقتی برمی‌گردی و به این‌روزهایت نگاه می‌کنی، سرت را بالاتر بگیری و با لبخندی که روی لبت نشسته، به خودت بگویی: راضی‌ام ازت..:)

آینده را نمی‌شود دید، نمی‌شود پیش‌گویی کرد، یک‌هو می‌بینی، ده سال از عمرت گذشته ولی تو آنچه که میخواستی بشوی، نیستی که هیچ، بدتر از آن، درست در جاده‌ی مقابل آنچه که دلخواهت بوده، قدم برداشته ای.حالا هزاری هم که بگویند هیچگاه برای از نو شروع کردن دیر نیست، من می‌گویم، بعضی‌وقت‌ها، برای بازگشتن و از نو شروع کردن، حقیقتا دیر است. دیر است که دوباره بخواهی آن‌همه شوق و انگیزه را در وجودِ خودت زنده کنی، بنشینی و ساعت‌ها با خودت حرف بزنی، جدل کنی، بحث کنی سرِ اینکه باید گذشته را فراموش کند، باید تمام دارایی اش را ترک کند و قوت دوباره بگیرد برای راهی جدید. با پاهایی خسته، با توانی خیلی کم‌تر از روزهای جوانی. آدم باید حواسش شش‌دانگ به جوانی اش باشد. آدم باید بداند که این‌روزها می روند و دوباره نمی‌آیند. باید بداند که در هیچ‌کجای عمرش، نمی‌تواند حال وهوای روزهای جوانی را پیدا کند. حالِ بی وقفه دویدن و هوای اولین تجربه ها را.
این‌روزها دارم مدام به جوانی‌ام فکر می‌کنم، به لحظه‌هایی که دارند یکی‌یکی می‌گذرند و می‌دانم که تکرار نمی‌شوند‌. به این فکر می‌کنم که چقدر ناتوان خواهم شد اگر ده سال بعد، بفهمم که در این‌روزها، راه را اشتباهی رفته‌ام. و به این فکر می‌کنم که بازگشتن و از نو شروع کردن، چقدر برای من سخت است. برای منی که هیچ‌وقت با شک و تردید، دست به انجام کاری نزدم و همیشه محکم جلو رفتم..

حالا من، در اوجِ جوانیِ در حالِ گذرم، درگیرِ تردیدی هستم که اگر به یقین برسد، قدرتش را دارد که تمامِ زندگی‌ام را تغییر دهد؛ یا لااقل بخشِ زیادی‌ را. گاهی احساس می‌کنم که برای این حرفه ساخته نشده ام. روحیاتِ اصیلِ من، که در این‌سال‌ها کمی فراموششان کرده‌ام، برای این‌حجم از مهجور ماندن از فضای انسانی و اجتماعی، اصلا مناسب نیستند. برای این حد از کارِجسمی، بدون ردی از ذوق و هنرِ حقیقی، کارا نیستند. دندان‌پزشکی را دوست دارم، ولی نه برای تمامِ عمر، نه برای اولویت اولم؛ بلکه شاید وسیله ای برای رسیدن به رویاها و نیازهای بسیارمحبوب‌ترم.. این روزها اگر کسی از من بپرسد، از انتخابی که کرده ام راضی‌ام یا نه؟…می‌گویم راضی‌ام اما خودم می‌دانم که از زمین تا آسمان است، فاصله‌ی رضایتِ دل تا رضایتِ زبان :)…

+ در این‌باب بیشتر خواهم نوشت که حرف بسیار است.

خواندن ادامه مطالب