دنیا.

به نامِ خدای شاعرها..

 

ما را چقدر بی‌سر و سامان گذاشتی
بی دست و پا و دست به دامان گذاشتی

با ما هزار مرتبه پیمان نبشتی و
هر دم کلاه بر سرِ پیمان گذاشتی

هردفعه آفتاب طلب کرده‌ایم و تو
هردفعه ابر دادی و باران گذاشتی

دنیا! بگو از اولِ فرمانروایی‌ات
از حسرتی که بر دلِ انسان گذاشتی…

هان! با تو ام که بارِ قدم‌های خسته را
بر تیغ‌های تیزِ بیابان گذاشتی

با این‌همه شکستن و ویران شدن هنوز –
چیزی برای نقطه‌ی پایان گذاشتی؟

 

+ بی‌رحم‌تر از این دنیا، کسی را می‌شناسید؟

خواندن ادامه مطالب

زخم.

به نامِ خدای شاعرها..

 

گذاشت بر سرِ این زخم مرهمی دیگر
تنش اسیرِ زمین، جان در عالمی دیگر

درونِ آینه مردی غریبه را می‌دید
درونِ آینه انگار آدمی دیگر…

زبان گشود که باز از زمین گلایه کند
نمانده بود ولی یارِ محرمی دیگر

عمودِ شانه‌اش از فرطِ گریه لرزید و
شکاف خورد و فرو ریخت، چون بمی دیگر

 خراب و خسته نگاهی به آسمان‌ها کرد
و شد بهانه‌ی بارانِ نم‌نمی دیگر

.

.

.

بیار جام و بریز و بنوش دارو را
به یادِ خم شدنِ پشتِ رستمی دیگر

 

 

+ غزل گفتم! باورتون میشه؟ بعد از ماه‌ها! دیشب.

خواندن ادامه مطالب