تا آخرین پناهِ سیراب‌شدن.

یا من لا ینزل الغیث الا هو.

 

بالا رفتم و پایین آمدم، آسمان‌ها را گشتم، زمین را هم. توی چشم‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی دست‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی گوش‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ و توی قلب‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ همه را گشتم و به هر کس که رسیدم، دیدم که تشنه‌ بود، و دیدم که آدم‌ها چگونه روز‌ها را و شب‌ها را می‌دوزند به هم، در پیِ سیراب شدن.

خواندن ادامه مطالب

سرخِ سرخ.

یا مقلب‌القلوب.

 

باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدم این را که دنیا و آدم‌هایش به هیچ بند است. و گواهِ حرفِ من، فقدان‌های مدامِ روزمره است و معدوم شدنِ احساس‌هایی که زمانی می‌پنداشتیم آنچنان در دلمان ریشه دوانده‌اند که اگر دنیا خراب شود روی سرمان هم، دل‌‌های ما از آن احساس‌ها و تمناها خالی نمی‌شود.

خواندن ادامه مطالب

ستاره‌ات را گم نکن.

یا حافظ…

ساعت از سه گذشته و من هنوز بیدارم. بدونِ حرکت. باد توری نیمه‌جان پنجره را در مشتش می گرداند و دوباره می‌کوبدش به قابِ پنجره. از اینجا اگر به آسمان نگاه کنم، ستاره‌ها را می‌بینم. شفاف و بدونِ لک. چقدر دلم برای دیدن‌شان تنگ است. درست یادم نمی‌آید چند‌سالم بود که اینطوری می‌دیدمشان. اینقدر شفاف و بدونِ لک‌. اما این را می‌دانم که خیلی‌سال است ندیدمشان.

خواندن ادامه مطالب

اینک شما و وحشتِ دنیای بی‌علی!

یا غیاث من لا غیاث له.

 

به من بگو که این دنیا را چطور می‌بینی؟ در چشمِ تو، این دنیا فراخ است یا تنگ و تاریک؟ زیباست یا پتیاره و نچسب؟ به دلت می‌نشیند این دنیا؟ چقدر به اعضا و جوارحش دل‌داده‌ای؟ به من بگو که تنها نیستم من. بگو که تو هم خسته ای از اینجا. بگو که اشک‌های گاه‌گاهِ تو هم، شکایت از تنگیِ دیوارهای این اتاقکِ تاریک است. اتاقکی که هرروز، دیوار هایش استخوان هایمان را خردتر می‌کنند. تو که آمدی به قلبم، حالش خوب‌تر شد. ولی از تو چه پنهان که حالا دوتا شده ایم در این اتاقِ تنگ و تاریک و خب جایمان تنگ‌تر…

همین است که بیشتر بهانه می‌گیریم برای گذر. برای رفتن و نماندن. برای حتی یک لحظه فراموشیِ دیوارها. برای سرسپردن به آسمان و نگاه و نگاه و نگاه.

سینه ام را تنگ کرده هوای اینجا. سینه‌ام تنگِ حسرتی است که زخمِ کهنه شده. گاه که سرباز می کند، می سوزاند، سینه ام را، قلبم را، تمامِ جانم را. سینه ام را حسرتِ یک نگاه تنگ کرده، حسرتِ قدرِ شصت ثانیه نفس زدن زیرِ پرچمِ مردی که محبت‌ش، تمامِ سرمایه ام بوده تمامِ عمر.

فکر می‌کنم. به قدم هایش، به نگاهش، به دست‌های مردانه و پینه بسته‌اش، به تمنای وصالِ مدامش، به بیداری‌های‌زیبای سحرگاهش، به تیغِ تیزِ عدالتش، به لبخندهای رحیمانه‌اش، به چاهی که اقیانوسِ اشک‌هایش شد…و به آخرین نفس‌هایش. سینه‌ام می‌سوزد‌. حسرتِ وجودش، سینه‌ام را تنگ کرده. وقتی نبودِ او برای منی که حتی لحظه ای ندیدمش، زخمی کهنه می‌شود در سینه‌ام، آنها که دیده بودندش، چگونه همراهِ او جان ندادند؟ چگونه با رفتنش، نسوختند و تمام نشدند؟ دنیای بی‌علی را برای چه می‌خواستند آدم‌ها؟ این دیوارهای تنگ را، این دیوارهای تنگِ استخوان‌شکن را، بدونِ او چطور تاب آوردند؟ کوچه‌پس‌کوچه های کوفه، برای قدم‌های آرامش در نیمه‌های شب، دل‌تنگ نشدند؟…

سینه‌ام در حسرتت می‌سوزد. در حسرتِ دنیایی که تو را دارد‌ در حسرتِ هوایی که نفس های تو جاری باشد در آن. در حسرتِ اینکه ای‌کاش، ساکنِ یکی از خانه های کوچه‌پس‌کوچه های کوفه می‌بودم، تا هر سحرگاه، با صدای آرامِ قدم‌های تو، سراسیمه خود را به پنجره ای می رساندم، که تصویر تو در آن قاب می‌شد؛ آن‌وقت به قدرِ طولِ یک کوچه، نگاهت می‌کردم، دلم خوش بود به هم‌جواری‌ات و لحظه های این دنیا را، به عشقِ دیدارِ دوباره‌ات، یکی‌یکی می‌گذراندم.

اما حالا چه کنم؟ با این زخمِ کهنه؟ و با وحشتی که هنوز زوزه می کشد در تمامِ دنیای بدونِ علی.

خواندن ادامه مطالب

زمان هم گرد است لابد…

یا محیی الاموات

 

آدم هرچه بیشتر برنامه بچیند و برای آینده ای که اصلا بود و نبودش در دستِ خداست، فکر و خیال کند، بی شک کاسه کوزه ی برنامه هایش، زود تر و بیشتر می شکنند و به هم می ریزند. درست شبیهِ این روزهای من وقتی که به آن روزهایم فکر می کنم. به آن روزها فکر می کنم، به آن روزهای ملتهبِ اوجِ نوجوانی ام. روزهایی که هر کدامش با اضافه شدن بخشی از پیکره ی اعتقاد و افکارم همراه بود. یکی از همان روزها بود که پس از ساعت ها کلنجار رفتن با عقل و قلبم، تصمیم گرفتم که وبلاگِ بیچاره ام را با تمام نوشته ها و یادگاری هایش حذف کنم. برای اینکه دلیل درخوری برای انتشار احساسات درونی ام، خاطرات ام و روزمرگی هایم پیدا نکرده بودم. احساس می کردم که تمام این ها بیهوده اند و باید تا وقتی که جواب درخوری برایشان پیدا نکرده ام، رهایشان کنم. رهایشان کردم و امروز بیش از چهار سال از آن روزها می گذرد و منِ امروز، حکما با منِ آن روزها زمین تا آسمان فرق کرده است. حتما شنیده اید که می گویند: زمین گرد است. یعنی که یک روز آن چیزی که از او فرار می کردی، کتمانش می کردی و نمی خواستی اش، لاجرم، روبرویت قد علم می کند و تو چاره ای نداری الا اینکه با تواضع و آرام تر از همیشه، بپذیری اش. اما درست ترش این است که بگوییم: زمان هم گرد است حکما. چرا که بی شک یک روز و پس از سالها، آن قصه ای را که با دست های خودت و با اعتماد قلبی ات، از مسیر زندگی ات حذفش کردی، دوباره بر می گردد به تو، تا یک جور دیگر نگاهش کنی و به آن روزهایت فکر کنی.عمیقا. و در نهایت این را بفهمی که در وجود آدمی، هیچ چیزی قابل یا غیرقابل تغییر نیست الا آنکه خودش طلب کند. آن هم با تمامِ جان. امروز که دوباره انگشتهایم نه به سرعتِ سالهای قبل لیکن با شوقی بسی بیشتر از آن روزها، دارند روی کیبورد می رقصند و ضربه می زنند، به این فکر می کنم که آیا چهار سالِ دیگر هم خواهم نوشت؟ و فکر می کنم به پختگیِ بیست و پنج سالگی و به حال و هوای روزهایش. نمی دانم چه پیش خواهد آمد اما، گذرِ زمان به من اثبات کرده که همیشه اتفاقی فراتر از خیال هایمِ در دوردستِ عمر، به انتظارم هستند. خواه تلخ و خواه شیرین.

 

+ به تاریخِ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

خواندن ادامه مطالب