راهِ پیشِِ رو (یک)

ربنا ثبت قلوبنا…

پای یک چیزی بمان که سالها بعد، وقتی برمی‌گردی و به این‌روزهایت نگاه می‌کنی، سرت را بالاتر بگیری و با لبخندی که روی لبت نشسته، به خودت بگویی: راضی‌ام ازت..:)

آینده را نمی‌شود دید، نمی‌شود پیش‌گویی کرد، یک‌هو می‌بینی، ده سال از عمرت گذشته ولی تو آنچه که میخواستی بشوی، نیستی که هیچ، بدتر از آن، درست در جاده‌ی مقابل آنچه که دلخواهت بوده، قدم برداشته ای.حالا هزاری هم که بگویند هیچگاه برای از نو شروع کردن دیر نیست، من می‌گویم، بعضی‌وقت‌ها، برای بازگشتن و از نو شروع کردن، حقیقتا دیر است. دیر است که دوباره بخواهی آن‌همه شوق و انگیزه را در وجودِ خودت زنده کنی، بنشینی و ساعت‌ها با خودت حرف بزنی، جدل کنی، بحث کنی سرِ اینکه باید گذشته را فراموش کند، باید تمام دارایی اش را ترک کند و قوت دوباره بگیرد برای راهی جدید. با پاهایی خسته، با توانی خیلی کم‌تر از روزهای جوانی. آدم باید حواسش شش‌دانگ به جوانی اش باشد. آدم باید بداند که این‌روزها می روند و دوباره نمی‌آیند. باید بداند که در هیچ‌کجای عمرش، نمی‌تواند حال وهوای روزهای جوانی را پیدا کند. حالِ بی وقفه دویدن و هوای اولین تجربه ها را.
این‌روزها دارم مدام به جوانی‌ام فکر می‌کنم، به لحظه‌هایی که دارند یکی‌یکی می‌گذرند و می‌دانم که تکرار نمی‌شوند‌. به این فکر می‌کنم که چقدر ناتوان خواهم شد اگر ده سال بعد، بفهمم که در این‌روزها، راه را اشتباهی رفته‌ام. و به این فکر می‌کنم که بازگشتن و از نو شروع کردن، چقدر برای من سخت است. برای منی که هیچ‌وقت با شک و تردید، دست به انجام کاری نزدم و همیشه محکم جلو رفتم..

حالا من، در اوجِ جوانیِ در حالِ گذرم، درگیرِ تردیدی هستم که اگر به یقین برسد، قدرتش را دارد که تمامِ زندگی‌ام را تغییر دهد؛ یا لااقل بخشِ زیادی‌ را. گاهی احساس می‌کنم که برای این حرفه ساخته نشده ام. روحیاتِ اصیلِ من، که در این‌سال‌ها کمی فراموششان کرده‌ام، برای این‌حجم از مهجور ماندن از فضای انسانی و اجتماعی، اصلا مناسب نیستند. برای این حد از کارِجسمی، بدون ردی از ذوق و هنرِ حقیقی، کارا نیستند. دندان‌پزشکی را دوست دارم، ولی نه برای تمامِ عمر، نه برای اولویت اولم؛ بلکه شاید وسیله ای برای رسیدن به رویاها و نیازهای بسیارمحبوب‌ترم.. این روزها اگر کسی از من بپرسد، از انتخابی که کرده ام راضی‌ام یا نه؟…می‌گویم راضی‌ام اما خودم می‌دانم که از زمین تا آسمان است، فاصله‌ی رضایتِ دل تا رضایتِ زبان :)…

+ در این‌باب بیشتر خواهم نوشت که حرف بسیار است.

خواندن ادامه مطالب

زمان هم گرد است لابد…

یا محیی الاموات

 

آدم هرچه بیشتر برنامه بچیند و برای آینده ای که اصلا بود و نبودش در دستِ خداست، فکر و خیال کند، بی شک کاسه کوزه ی برنامه هایش، زود تر و بیشتر می شکنند و به هم می ریزند. درست شبیهِ این روزهای من وقتی که به آن روزهایم فکر می کنم. به آن روزها فکر می کنم، به آن روزهای ملتهبِ اوجِ نوجوانی ام. روزهایی که هر کدامش با اضافه شدن بخشی از پیکره ی اعتقاد و افکارم همراه بود. یکی از همان روزها بود که پس از ساعت ها کلنجار رفتن با عقل و قلبم، تصمیم گرفتم که وبلاگِ بیچاره ام را با تمام نوشته ها و یادگاری هایش حذف کنم. برای اینکه دلیل درخوری برای انتشار احساسات درونی ام، خاطرات ام و روزمرگی هایم پیدا نکرده بودم. احساس می کردم که تمام این ها بیهوده اند و باید تا وقتی که جواب درخوری برایشان پیدا نکرده ام، رهایشان کنم. رهایشان کردم و امروز بیش از چهار سال از آن روزها می گذرد و منِ امروز، حکما با منِ آن روزها زمین تا آسمان فرق کرده است. حتما شنیده اید که می گویند: زمین گرد است. یعنی که یک روز آن چیزی که از او فرار می کردی، کتمانش می کردی و نمی خواستی اش، لاجرم، روبرویت قد علم می کند و تو چاره ای نداری الا اینکه با تواضع و آرام تر از همیشه، بپذیری اش. اما درست ترش این است که بگوییم: زمان هم گرد است حکما. چرا که بی شک یک روز و پس از سالها، آن قصه ای را که با دست های خودت و با اعتماد قلبی ات، از مسیر زندگی ات حذفش کردی، دوباره بر می گردد به تو، تا یک جور دیگر نگاهش کنی و به آن روزهایت فکر کنی.عمیقا. و در نهایت این را بفهمی که در وجود آدمی، هیچ چیزی قابل یا غیرقابل تغییر نیست الا آنکه خودش طلب کند. آن هم با تمامِ جان. امروز که دوباره انگشتهایم نه به سرعتِ سالهای قبل لیکن با شوقی بسی بیشتر از آن روزها، دارند روی کیبورد می رقصند و ضربه می زنند، به این فکر می کنم که آیا چهار سالِ دیگر هم خواهم نوشت؟ و فکر می کنم به پختگیِ بیست و پنج سالگی و به حال و هوای روزهایش. نمی دانم چه پیش خواهد آمد اما، گذرِ زمان به من اثبات کرده که همیشه اتفاقی فراتر از خیال هایمِ در دوردستِ عمر، به انتظارم هستند. خواه تلخ و خواه شیرین.

 

+ به تاریخِ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

خواندن ادامه مطالب