نازنینی ای‌عشق!

یا نور و یا قدوس

جورچینِ چاووشی را گوش می‌دهم و به عشق فکر می‌کنم. به دنیای دیگری که خیلی‌هایمان حسابی قدم زدیم کوچه‌ پس‌کوچه‌هایش را. به آن روز‌های تب‌دارِ دیوانه‌وار که صدای تپشِ قلبِ آدم، موسیقیِ متن‌اش بود. به لبخندهای عمیق و اشک‌های داغ. اشک‌های داغ و غلیظ. به آن‌روزها فکر می‌کنم و به دنیایی که بدونِ عشق، خیلی پوچ است. خیلی مسخره است. فکر می‌کنم به تب‌کردن هایمان وقتِ فراق و جان گرفتن‌هایمان وقتِ وصال‌. حتی به قدرِ چند دقیقه به تماشا نشستن. فراق یا وصال هر دوتایشان بچه‌های عشق‌اند. هر دوتایشان را دوست دارم زیاد. هم فراق را با آن غمِ مدامِ دل‌چسب و عمیقش. با آن سکوتِ دوست‌داشتنیِ پر از حرفش و اشک‌هایی که بدونِ واسطه از وسطِ قلب‌ت می‌ریزند به چشم‌هایت. هم وصال را. با آن شادیِ وصف‌نشدنی‌اش. با پروازِ هفت آسمانش و لبخند‌ها و لبخند‌ها و سکوتش. و سکونش. سکونی که تمامِ آرامشِ جهان است. آدمی که عشق را بلد باشد، حکما خوشبخت است. حکما با آدم‌های دیگر، به قاعده‌ی یک جان و یک‌عمر و یک‌تولد تازه، فرق می‌کند. حالا گیریم در این مسیر، بیشتر گیرِ وصال بیفتد یا فراق؟ چه فرقی می‌کند اصلا؟ در عشق، چیزی که مهم‌تر است، مسیرِ عاشقی است…مسیری که عاشق‌ها را از تمامِ آدم‌های دیگر، هرچه که باشند و نباشند، جدا می‌کند. جدا می‌کند و پرت می‌کند توی یک دنیای‌دیگر. دنیایی که همه چیزش فرق دارد با دنیای خاکی و دودی باقیِ آدم‌ها. دنیایی که درخت‌هایش سبزترند. سیب‌هایش شیرین‌ترند. دریاهایش، مواج‌ترند. خورشیدش، داغ‌تر است. و شب‌هایش طولانی‌ترند. و شب‌هایش، طولانی‌ترند… و مهتابی‌تر. و صدای تپش‌قلب‌، همه‌جا و همه‌جا می‌آید. و آدم‌ها با نگاه‌‌ها حرف می‌زنند نه با زبان. و اشک، و گریه، در دنیای عشق، نشانه‌ی اولِ عاشقی‌است. و به مرد‌ها خرده نمی‌گیرند برای گریستن. و هر که بیشتر گریست، مرد‌تر است و عاشق‌تر. دنیای عاشق‌ها، مه ندارد، شفاف است و تمیز. شبیهِ چشم‌های اشک‌بارِ زلالی که تا تهِ ته‌شان پیداست. شبیهِ پوستِ صورتی و نرمِ نوزاد‌های بی‌گناه. شبیهِ شبنمِ صبح. شبیهِ عشق. آری شبیهِ خودِ عشق.

بدونِ عشق، گذراندن این عمرِ دراز، عجیب سخت است. بدونِ عشق، چقدر همه چیز شبیهِ دود است. سیاه و بدبو و خفه‌کننده. خدا نیاورد آن روز را که یک‌نفس بدونِ عشق، به سینه فرو رود. خدا نیاورد آن‌روز را.

خواندن ادامه مطالب

زخم.

به نامِ خدای شاعرها..

 

گذاشت بر سرِ این زخم مرهمی دیگر
تنش اسیرِ زمین، جان در عالمی دیگر

درونِ آینه مردی غریبه را می‌دید
درونِ آینه انگار آدمی دیگر…

زبان گشود که باز از زمین گلایه کند
نمانده بود ولی یارِ محرمی دیگر

عمودِ شانه‌اش از فرطِ گریه لرزید و
شکاف خورد و فرو ریخت، چون بمی دیگر

 خراب و خسته نگاهی به آسمان‌ها کرد
و شد بهانه‌ی بارانِ نم‌نمی دیگر

.

.

.

بیار جام و بریز و بنوش دارو را
به یادِ خم شدنِ پشتِ رستمی دیگر

 

 

+ غزل گفتم! باورتون میشه؟ بعد از ماه‌ها! دیشب.

خواندن ادامه مطالب

رها کن.

یا من قدر الخیر والشر

شاید سخت‌ترین کارِ دنیا کنار آمدن با حقیقت‌هایی باشد که با آیده‌آلِ خیال و رویای آدم فاصله دارد. اینجور وقت‌ها آدم‌ها تمامِ جان و نیرویشان را می‌گذارند برای از جا‌کندن دانه‌دانه ی آجرهای حقیقت و ساختن آنچه که رویایش را داشته‌اند. اصلا فرهاد می‌شوند و با تیشه می‌افتند به جانِ بیستون‌ها.

خواندن ادامه مطالب

از رهایی خسته ام باید به دامم افکنی

یا هادی من استهداه

یادم می‌آید بچه که بودم، دلم می‌خواست شبیهِ آدم بزرگ‌ها باشم. نه اینکه بازی نکنم و آرام و شیک بنشینم یک‌گوشه. نه. فقط دلم می‌خواست شبیهِ آنها یک کمی رها باشم. تا چپ می‌روم مامان نگرانم نشود که “وای نکند بچه‌م زمین بخورد” و تا راست می‌روم بابا نگوید که “دردت به جانم اگر زمین خوردی صدایم کن!”. دلم می‌خواست خودم از پسِ خودم بربیایم یک‌تنه. شش‌سالم بود. ظهرها که مامان می‌امد دنبالم که با اتوبوس از مهدکودک برگردیم خانه، همیشه باهاش شرط می‌کردم که “مامان! من الکی می‌رم روی یه صندلی دیگه می‌شینم که بقیه فکر کنن من خودم بلدم برگردم خونه” . مامان می‌خندید و اجازه می‌داد که چند دقیقه‌ای را تا برسیم خانه، رها باشم.

خواندن ادامه مطالب

صاد ب ر

یا صبّار

 

کودکی گریه می‌کند. مادری صبر می‌کند. آسمان بی‌امان می بارد. رفتگری صبر می‌کند. مردی کتک می‌زند. زنی صبر می‌کند. شیرین خیانت می‌کند. فرهاد صبر می‌کند. آدم‌ها گناه می‌کنند. خدا صبر می‌کند. عابرها عبور می‌کنند. ماشین‌ها صبر می‌کنند. ماشین‌ها عبور می‌کنند. عابرها صبر می‌کنند. حقوق‌ها پرداخت نمی‌شود. پدرها صبر می‌کنند. از شیرِ آب، خاک می‌ریزد. اهواز صبر می‌کند. خانه‌ها آوار می‌شوند. کرمانشاه صبر می‌کند. آب همه را با خود می‌برد. لرستان صبر می‌کند. اجاره هرماه بالا می‌کشد. مستاجر صبر می‌کند. بچه‌ها شلوغ می‌کنند. معلم صبر می‌کند. آدم‌ها زشت‌تر می‌شوند. آیِنه‌ها صبر می‌کنند. زن‌ها آشغال می ریزند‌. دریا صبر می‌کند. مردها یادگادی می‌نویسند. درخت صبر می‌کند. پیراهنی کنجِ ویترین چشمک می‌زند. دختربچه‌ای صبر می‌کند. شکارچی، آهو صید می‌کند. بچه‌آهویی صبر می‌کند. یکی می‌گوید: خفه‌شو. یکی صبر می‌کند. انگشتِ سبابه‌ای قطع می‌شود. پیرمردِ نجار صبر می‌کند. همه بی‌امان می‌تازند. همه لاجرم صبر می‌کنند.

خواندن ادامه مطالب

خوبی هات رو بغل بگیر!

یا راد ما قد فات

 

همیشه با هر تغییر و تحول جدی توی زندگی، بخشهای دیگه ای از زندگی و شخصیت آدم، تغییر می کنه. خوب یا بد و من فکر می کنم که اصلی ترین هنر آدم می تونه این باشه که “نذاره خوبی هاش فراموش بشن” . حدود یک سال می گذره از بزرگترین تغییر زندگی من. پارسال اردیبهشت بود که اون اتفاق مبارک افتاد و از اون روز، خیلی چیزها توی زندگی هر دو ما عوض شد. اگر بخوام از خوبی هاش بگم، میشه گفت صبورتر شدیم، چارچوب هامون محکم تر از قبل شد، یسری اخلاق های بد رو بخاطر هم کنار گذاشتیم و فکر می کنم قدرِ یک سال بزرگ شدیم لااقل : )

خواندن ادامه مطالب

در بابِ موسیقی

* بر اساس تحقیق و تجربه ی بسیار اما شخصی : )

موسیقی، این جادوگرِ روحِ انسان، از عجیب‌ترین موجودات جهان است که هرچه در باب‌ش بنویسیم و بگوییم، کم است. پیش‌تر ها فکر می‌کردم که اراده‌ی انسان و قدرتِ روحیِ او، می‌تواند در مقابل اغلب هجومات و حملات، تاب بیاورد و مبارزه کند. اما اکنون که آن شور و غرور روزهای نوجوانی گذشته‌است و همه چیز را واقع‌بینانه‌تر نگاه می‌کنم، به قطعیت می‌توانم این را بگویم که روحِ آدمی، بسیار ضعیف‌تر و لطیف‌تر از آن است که بتواند از پسِ خیلی‌ها بربیاید. البته واضح است که درباره روحِ انسانی حرف می‌زنم که مراقبت و ریاضت آنچنانی نچشیده و هنوز خام است و نباید او را با هرچیزی روبرو کرد.

خواندن ادامه مطالب

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

یا سامع الدعاء : )

 

روزهای اولی که دیدمش، فکر نمی کردم اینقدر جدی بشود داستانمان. دروغ چرا؟ از همان اولین بارها که دیدمش، مهرش به دلم نشسته بود و بعدها می گفت که از همان اولین بارها که دیده بود مرا، مهرم نشسته بود به دلش. درگیر شده بودم. برای اولین بار اینقدر جدی با خودم درگیر شده بودم. نمی توانستم بپذیرم که کسی مرا اینطور از خودم بکشد بیرون و ببرد دنبالِ خودش! اوایل جدی نمی گرفتمش. می گفتم مگر می شود اصلا؟ چند درصد احتمال دارد که او هم به من فکر کند؟ چقدر ممکن است که اصلا او هم مرا دیده باشد؟ روزهایی که می گذشتند، از سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. برزخ، نفرت انگیزترین حالتی است که یک نفر می تواند تجربه اش کند. اینکه حتی ندانی که خودت با خودت چند چندی؟ و مدام بین “آری” و “نه” بالا و پایین بروی. آدم باید یک جایی تصمیمش را بگیرد. حالا چه تلخ باشد و چه شیرین. می شود ماجرای همان جمله ی احمدِ درباره الی که می گفت: “یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه” . من هم دلم می خواست که پایانش برسد. پایانِ برزخی که عذابم می داد. می خواستم با خودم صافِ صاف باشم. می خواستم بدانم که بالاخره عاشقم یا فارغ؟

خواندن ادامه مطالب

اینک شما و وحشتِ دنیای بی‌علی!

یا غیاث من لا غیاث له.

 

به من بگو که این دنیا را چطور می‌بینی؟ در چشمِ تو، این دنیا فراخ است یا تنگ و تاریک؟ زیباست یا پتیاره و نچسب؟ به دلت می‌نشیند این دنیا؟ چقدر به اعضا و جوارحش دل‌داده‌ای؟ به من بگو که تنها نیستم من. بگو که تو هم خسته ای از اینجا. بگو که اشک‌های گاه‌گاهِ تو هم، شکایت از تنگیِ دیوارهای این اتاقکِ تاریک است. اتاقکی که هرروز، دیوار هایش استخوان هایمان را خردتر می‌کنند. تو که آمدی به قلبم، حالش خوب‌تر شد. ولی از تو چه پنهان که حالا دوتا شده ایم در این اتاقِ تنگ و تاریک و خب جایمان تنگ‌تر…

همین است که بیشتر بهانه می‌گیریم برای گذر. برای رفتن و نماندن. برای حتی یک لحظه فراموشیِ دیوارها. برای سرسپردن به آسمان و نگاه و نگاه و نگاه.

سینه ام را تنگ کرده هوای اینجا. سینه‌ام تنگِ حسرتی است که زخمِ کهنه شده. گاه که سرباز می کند، می سوزاند، سینه ام را، قلبم را، تمامِ جانم را. سینه ام را حسرتِ یک نگاه تنگ کرده، حسرتِ قدرِ شصت ثانیه نفس زدن زیرِ پرچمِ مردی که محبت‌ش، تمامِ سرمایه ام بوده تمامِ عمر.

فکر می‌کنم. به قدم هایش، به نگاهش، به دست‌های مردانه و پینه بسته‌اش، به تمنای وصالِ مدامش، به بیداری‌های‌زیبای سحرگاهش، به تیغِ تیزِ عدالتش، به لبخندهای رحیمانه‌اش، به چاهی که اقیانوسِ اشک‌هایش شد…و به آخرین نفس‌هایش. سینه‌ام می‌سوزد‌. حسرتِ وجودش، سینه‌ام را تنگ کرده. وقتی نبودِ او برای منی که حتی لحظه ای ندیدمش، زخمی کهنه می‌شود در سینه‌ام، آنها که دیده بودندش، چگونه همراهِ او جان ندادند؟ چگونه با رفتنش، نسوختند و تمام نشدند؟ دنیای بی‌علی را برای چه می‌خواستند آدم‌ها؟ این دیوارهای تنگ را، این دیوارهای تنگِ استخوان‌شکن را، بدونِ او چطور تاب آوردند؟ کوچه‌پس‌کوچه های کوفه، برای قدم‌های آرامش در نیمه‌های شب، دل‌تنگ نشدند؟…

سینه‌ام در حسرتت می‌سوزد. در حسرتِ دنیایی که تو را دارد‌ در حسرتِ هوایی که نفس های تو جاری باشد در آن. در حسرتِ اینکه ای‌کاش، ساکنِ یکی از خانه های کوچه‌پس‌کوچه های کوفه می‌بودم، تا هر سحرگاه، با صدای آرامِ قدم‌های تو، سراسیمه خود را به پنجره ای می رساندم، که تصویر تو در آن قاب می‌شد؛ آن‌وقت به قدرِ طولِ یک کوچه، نگاهت می‌کردم، دلم خوش بود به هم‌جواری‌ات و لحظه های این دنیا را، به عشقِ دیدارِ دوباره‌ات، یکی‌یکی می‌گذراندم.

اما حالا چه کنم؟ با این زخمِ کهنه؟ و با وحشتی که هنوز زوزه می کشد در تمامِ دنیای بدونِ علی.

خواندن ادامه مطالب

راهِ پیشِِ رو (یک)

ربنا ثبت قلوبنا…

پای یک چیزی بمان که سالها بعد، وقتی برمی‌گردی و به این‌روزهایت نگاه می‌کنی، سرت را بالاتر بگیری و با لبخندی که روی لبت نشسته، به خودت بگویی: راضی‌ام ازت..:)

آینده را نمی‌شود دید، نمی‌شود پیش‌گویی کرد، یک‌هو می‌بینی، ده سال از عمرت گذشته ولی تو آنچه که میخواستی بشوی، نیستی که هیچ، بدتر از آن، درست در جاده‌ی مقابل آنچه که دلخواهت بوده، قدم برداشته ای.حالا هزاری هم که بگویند هیچگاه برای از نو شروع کردن دیر نیست، من می‌گویم، بعضی‌وقت‌ها، برای بازگشتن و از نو شروع کردن، حقیقتا دیر است. دیر است که دوباره بخواهی آن‌همه شوق و انگیزه را در وجودِ خودت زنده کنی، بنشینی و ساعت‌ها با خودت حرف بزنی، جدل کنی، بحث کنی سرِ اینکه باید گذشته را فراموش کند، باید تمام دارایی اش را ترک کند و قوت دوباره بگیرد برای راهی جدید. با پاهایی خسته، با توانی خیلی کم‌تر از روزهای جوانی. آدم باید حواسش شش‌دانگ به جوانی اش باشد. آدم باید بداند که این‌روزها می روند و دوباره نمی‌آیند. باید بداند که در هیچ‌کجای عمرش، نمی‌تواند حال وهوای روزهای جوانی را پیدا کند. حالِ بی وقفه دویدن و هوای اولین تجربه ها را.
این‌روزها دارم مدام به جوانی‌ام فکر می‌کنم، به لحظه‌هایی که دارند یکی‌یکی می‌گذرند و می‌دانم که تکرار نمی‌شوند‌. به این فکر می‌کنم که چقدر ناتوان خواهم شد اگر ده سال بعد، بفهمم که در این‌روزها، راه را اشتباهی رفته‌ام. و به این فکر می‌کنم که بازگشتن و از نو شروع کردن، چقدر برای من سخت است. برای منی که هیچ‌وقت با شک و تردید، دست به انجام کاری نزدم و همیشه محکم جلو رفتم..

حالا من، در اوجِ جوانیِ در حالِ گذرم، درگیرِ تردیدی هستم که اگر به یقین برسد، قدرتش را دارد که تمامِ زندگی‌ام را تغییر دهد؛ یا لااقل بخشِ زیادی‌ را. گاهی احساس می‌کنم که برای این حرفه ساخته نشده ام. روحیاتِ اصیلِ من، که در این‌سال‌ها کمی فراموششان کرده‌ام، برای این‌حجم از مهجور ماندن از فضای انسانی و اجتماعی، اصلا مناسب نیستند. برای این حد از کارِجسمی، بدون ردی از ذوق و هنرِ حقیقی، کارا نیستند. دندان‌پزشکی را دوست دارم، ولی نه برای تمامِ عمر، نه برای اولویت اولم؛ بلکه شاید وسیله ای برای رسیدن به رویاها و نیازهای بسیارمحبوب‌ترم.. این روزها اگر کسی از من بپرسد، از انتخابی که کرده ام راضی‌ام یا نه؟…می‌گویم راضی‌ام اما خودم می‌دانم که از زمین تا آسمان است، فاصله‌ی رضایتِ دل تا رضایتِ زبان :)…

+ در این‌باب بیشتر خواهم نوشت که حرف بسیار است.

خواندن ادامه مطالب