از پیشم نرو.

یا قادر علی کل شی.

 

مادر شدن؟ دیگر هیچ‌وقت تنها نبودن؟ تا آخرِ عمر دل‌تنگ و دل‌نگرانِ کسی بودن؟ مادر شدن؟ من؟ من؟ منی که عاشق تنهایی‌هایم بوده‌ام و هستم حتی بعد از ازدواج؟ منی که هنوز دلم می‌خواهد تنهایی بروم توی یک کافه بنشینم و تنهایی قدم بزنم تا هرکجا که شد؟

خواندن ادامه مطالب

دوست دارم از قطارت جا بمانم، دنیا.

یا نور النور.

 

این روزها، این روزها که دنیا دارد تمام قد می دود و می رود به سوی جایی که نمی شناسدش حتی، این روزها که آدم ها خودشان را بیشتر از همیشه گم کرده اند، این روزها که اگر از هرکسی احوالش را بپرسی، می بینی که سخت پیِ دنیا را گرفته و دارد به تاخت می رود به سوی همان مقصد نامعلوم؛ آری درست وسطِ همین روزها، من دلم می خواهد با تمام توانِ نداشته ام، همین جایی که هستم بمانم. همین جا وسطِ بیست و دو سالگی ام.

خواندن ادامه مطالب

تو را طلب نکردیم.

 

.
این عکس برای دو سالِ پیش است.
دارد دو سال می‌شود که هم‌مسیر شده‌ایم.
توی این دو سال، حرف‌ها و رازها و خنده‌ها و اشک‌ها و گلایه‌ها و قصه‌های جورواجوری را ریختیم توی ظرفِ زندگی‌ِ مشترکمان.
اما همیشه، بعضی حرف‌ها هست که بیشتر از باقیِ حرف‌ها می‌رود توی دلِ آدم، می‌رود توی دل و مغزِ آدم و حتی خواب را می‌گیرد از آدم.
ما روز های سختی را گذراندیم تا ما بشویم و توی یکی از همین روزهای سخت، تو برای‌م نوشتی:
من شما را طلب کردم. طلب یعنی کسی را، چیزی را با تمام وجود خواستن. مثلِ تشنه‌ای که با تمام سلول‌هایش آب را طلب می‌کند.
این را گفتی و حکما بغض امانت را برید و ادامه دادی:
دلم به حال خودم می‌سوزد. حالا که معنای طلب را دانسته‌ام، دلم بیشتر از همیشه به حال خودم می‌سوزد؛ حالا که می‌فهمم دلیلِ نیامدنِ امام، طلب نکردنِ من است؛ که خدا به دادِ دلِ کسی که کسی را طلب می‌کند، می‌رسد…خوب هم می‌رسد.

[بغضم شکست و سخت اشک ریختم. سخت]

.

.

‌.

همین.

خواندن ادامه مطالب

عصرِ روزِ دوم.

یا غافر الذنب..

 

روزِ دومِ پیاده‌روی‌مان بود. اگر اشتباه نکنم عمودِ هشتصد تا نهصد را داشتیم می‌رفتیم. سرِ ظهر بود و آفتاب صاف می‌خورد وسطِ کله‌ی آدم. بیشترِ هم‌سفرها ترجیح داده‌بودند چندساعتی را استراحت کنند تا آفتاب هم کمی از تک و تا بیفتد. ما اما مثلِ دو دیوانه که انگار می‌خواستند روی خورشید را کم کنند، به راه‌رفتن ادامه دادیم.

خواندن ادامه مطالب

بی حرفِ مشترک؛ بی دردِ مشترک.

یا دافع البلایا.

 

لابد خیلی‌ها در این کره‌ی خاکی، خاطره‌ی اولین روزِ مدرسه‌ رفتن‌شان را فراموش نکرده‌اند، با تمامِ حس‌های نابِ تلخ و شیرین‌ش. با آن دل‌شوره‌ی عجیب و غریب‌ش که توی تمامِ دلِ آدم می‌پیچید، طوری که آدم دلش می‌خواست همه چیز را بگذارد و برود به جایی که هیچ جنبنده‌ای در آن پیدا نشود. و یا آن شور و شوقِ منحصر به فردش، وقتی که دوستی در میانِ جمعِ نا آشنا،  پیدا می‌شد و حواسِ آدم را از همه‌چیز پرت می‌کرد.

خواندن ادامه مطالب

نامه‌ای اشک‌آلود برای سالیانِ پَس. دو.

بسم‌ الله الرحمن الرحیم
و بسم الله القاصم الجبارین.

این نامه را با غمی بسیار و اشک‌های روان‌شده، برای تو می‌نویسم. برای تویی که نیستی و این‌روزها را نمی‌بینی. برای تویی که شاید سال‌ها بعد، با دیدنِ عکسِ شهیدِ عزیزِ این‌روزهایمان، بیایی و روبرویم بنشینی و بخواهی که از خاطرات آن روزها برایت تعریف کنم. و چه‌ نَقلی، قدرتمندتر از قلم‌ها؟

خواندن ادامه مطالب

سنگ‌فرش‌هایی که دلم تنگشان است.

یا سریع‌الرضا.

باید بروم تمام پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. آنقدر لابه‌لای پارچه‌های گل‌دارشان بگردم، تا بالاخره یک پارچه لیمویی با گل‌های بنفش و شکوفه‌های کوچکِ سفید پیدا کنم.

آن‌وقت پارچه‌ را ببرم پیشِ بهترین خیاطِ شهر. بنشینم روبرویش و سفره‌ی دلم را برایش باز کنم. برایش بگویم از سفری که باید بروم. و بگویم از چادرنمازی که باید سر کنم و لبه‌اش را دورِ صورتم بگیرم و تمامِ سنگ‌فرش‌ها را زیرِ سایه‌اش قدم بزنم. بگویم که چادرنمازم را قدرِ یک‌وجب بلندتر بدوزد که وقتی راه می‌روم، گردوغبارِ روی سنگ‌فرش‌ها را ذره‌ ذره جارو کند. بگویم که چادرنمازم را اگر ممکن است با وضو قیچی بزند و بسم‌الله بگوید. مامان‌بزرگ همیشه همین‌کار را می‌کرد و بلند می‌گفت: صرفِ خوشی‌هات شود الهی!

یک‌هفته بعدش که چادر را تحویل گرفتم از خیاط؛ دوان دوان بروم تا خانه. روبروی آینه‌‌ بایستم و با پنج انگشت دست راستم، دو لبه‌ی چادرنمازم را سفت بگیرم زیرِ چانه‌ام و صورتم را توی قاب‌ِ لیمویی‌اش تماشا کنم؛ چندلحظه‌ بعدش اما، به جای قاب‌عکس‌های روی دیوار اتاق و گلدان‌ِ یاسِ روی میز، توی آینه، انگار چیزی دارد برق می‌زند از دور. برقی که هی نزدیک‌تر می‌شود به چشم‌هایم و کبوترهایی که همه‌جا هستند، و آن سنگ‌فرش‌های خاکستریِ مسحورکننده..

.

.

.

باید بروم. باید بروم تمامِ پارچه‌فروشی‌های شهر را زیر و رو کنم. باید بروم بلکه این دلِ تنگِ درونِ سینه‌ام، کمی آرام بگیرد. دلی که خیلی‌وقت‌ است تنگِ مشهدِ توست.

خواندن ادامه مطالب

از تهران به مینه‌سوتا.

یا کاشف الغم

فکر می‌کنم به اینکه آنجا ساعت چند است و دلم پر می‌کشد برای با تو حرف زدن. به وقت تهران ساعت ده صبح است و لابد در ایالت مینه‌سوتای آمریکا، باید نیمه‌های شب باشد. دلم پر می‌کشد برای با تو حرف زدن و دستم به جایی نمی‌رسد. هعی دنیا، ببین چه به حال و روزم آورده‌ای. من حتی توی داستان‌های رویایی و خیالاتِ شبانه‌ام هم، فکرش را نمی‌کردم روزی دلتنگِ کسی در آن دوردست‌ها شوم.

خواندن ادامه مطالب

تا آخرین پناهِ سیراب‌شدن.

یا من لا ینزل الغیث الا هو.

 

بالا رفتم و پایین آمدم، آسمان‌ها را گشتم، زمین را هم. توی چشم‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی دست‌های تک‌تکِ آدم‌ها، توی گوش‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ و توی قلب‌های تک‌تکِ آدم‌ها؛ همه را گشتم و به هر کس که رسیدم، دیدم که تشنه‌ بود، و دیدم که آدم‌ها چگونه روز‌ها را و شب‌ها را می‌دوزند به هم، در پیِ سیراب شدن.

خواندن ادامه مطالب